تبليغاتX
زنی تاریک - داستان 7

در تاریکی ایستاده ام و به دریچه نوری که روبرویم دالانی ساخته نگاه می کنم که صدایی از پشت سرم می گوید: "فکر می کنی که ما در آرزوی نور هستم یا آنها در آرزوی تاریکی؟" برمی گردم و به چشم های براقش که وحشی و هر جایی است زل می زنم و می گویم: "چه فرق می کند، همه ما اسیر توهم هستیم و فکر می کنیم حقیقت محض است." راهم را در تاریکی ادامه می دهم.


صندلی را از پشت میز مطالعه بر می دارم و می گذارم کنار پنجره. بیرون پشت پنجره روی تاریکی برف می بارد. روی برگ های زرد و نارنجی و قرمز. روی فنجان چایی که روی میز، روی ایوان جامانده است. بی آن که بخاری از آن بلند شود. سیگاری روشن می کنم و دست هایم فرصت این را پیدا می کنند که مرا بغل کنند. سرد شده ام ... ولی این چیزی نیست که دیگران می گویند ... سخت شده ای ...


چشم هایم را می بندم. روی سنگفرش پیاده رو، برگریزان پاییزی. تصویری که همیشه از کودکی تا جوانی به یاد داشته ام. صدای خش خش برگ ها خوب یادم است. مردی با چتری که روی سرش گرفته بود از کنارم گذشت. مثل مردی که فروغ در شعرش از او یاد می کند. "مردی از کنار درختان خیس می گذرد". پیش خودم فکر می کنم هوا که بارانی نیست. چرا چتر؟! که صدای کشیده شدن ترمز روی آسفالت خیابان افکارم را به هم می ریزد... همه چیز را ... شعری که به آن فکر می کردم و موهای خرمایی زنی که روی آسفالت دراز کشیده بود.


یادم نمی آید آخرین بار چه وقت روی پرده خانه برف نشست و پرنده ها از حیاط خانه مان رفتند. فقط یک روز دیدم رفتند به سمتی که آسمان رو به تاریکی می رفت.


کوچه ما خانه های آجری زیادی داشت ولی امروز جای همه شان را ساختمان های شیشه ای و گرانیتی گرفته اند. دیگر نمی توانی بایستی و آجرهایشان را بشماری. فقط یکی. فقط یکی در کوچه ما هست.


به خانه آجری نگاه می کم که کسی از پشت سرم می گوید:" اینجا کسی زندگی نمی کنه. خیلی وقته رفتن." و من بدون جواب از کنارش رد می شوم.
-"باهاشون اشنا بودین؟"
:"با آدم هاش نه"
-"پس با کی؟"
:"با خود خونه"
لبخندی زد و در جواب لبخندش گفتم:"خانه های آجری برای هم سن و سال های من آشنایان قدیمی هستند، نه آدم ها."
از حرکت دستش فهمیدم که به عقلم شک دارد.


اتاقم بوی نم و سیگار می دهد. مدت زیادی است که از عطر زن خبری نیست. نمی دانم چند ماه شاید هم چند سال. شاید هم قرن ها... به من که هر روز زندگی ام سال می گذرد... با کتاب هایی که بوی کهنگی می دهد و سقفی که هنگام باران چکه می کند.


می گوید خیلی وقت است در کوچه قدم نزده ام. آخرین بار یادم نیست. فکر می کنم دست هایم را در پیاده رو جا گذاشته ام...


مرد چترش را گرفت بالای سرم و گفت: " در این هوای بارانی بی چتر؟" و صدای ترمز ماشین و موهای خرمایی زنی که خیس...


این آسمون حالی به حالیه. هر وقت می خواد می باره، هر وقت هم می خواد ... اصلا اوضاع جهان... ما را به اوضاع جهان چه کار؟! سالهای زیادی است که در نادانستگی هایم دنبال چیزی هستم...


برای گرفتن دستات و لمس دوباره تنت و بوسیدن لبهات نیازی به چراغ ندارم. نیازی ندارم که لامپ رو روشن کنم تا پیدات کنم. کافیه چشمام رو ببندم و تو تاریکی به صدای نفسات گوش کنم... همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:56  توسط معصومه مظفری  |