راه می رم. بی ابر. بی چراغ. بی تنت. بی موهایی که در باد آشفته ام کنه. بی انگشتی که به انگشتم حلقه بشه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
حلقه می شی دور انگشتم و نمی ذاری تار موی روی صورتت رو بردارم و گونه هات رو نوازش کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
فنجان چای روی میز و سیگاری که تو زیر سیگاری داره دود می کنه و تو که توی آینه موهات رو می بندی. چشمات رو ریز می کنی و به چین های زیر چشمت دست می کشی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
لیوان ها و فنجون ها، بشقاب و زیردستی ها منظم تو آب چکون صف کشیدن. مثل اینکه دیشب مهمون داشتیم ولی من چیزی یادم نمی یاد. قابلمه های بزرگ و کوچیک روی گاز و کتری که در حال جوشیدنه و تو که داری آشغال ها رو جمع می کنی و من از پشت عینک به اندام ظریف و زنانه ات نگاه می کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
خاکستر سیگارم هر روز می ریزه رو سرامیک های سفیدی که تو هر روز اونها رو تمیز می کنی و مدام غر می زنی که باز هم حواسم نبوده من مثل همیشه بی اعتنا فقط یه نگاه بهت می ندازم و می گم خوب تمیز نکن بذار خودم تمیز می کنم.نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
لباس صورتی کمرنگت رو می پوشی و گره کراواتم رو می بندی و با اخم می گی:" اینجوری نگام نکن". کت مخمل قهوه ای ام رو می پوشونی به من و سرشونه هاش رو می تکونی. از مهمونی های خانوادگی متنفرم و خودت این رو خوب می دونی، ولی آراسته تر از همه مردای دور و برم کنارت می شینم و خیار پوست می کنم و لبخند تحویل این و اون می دم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
لای قفسه های فروشگاه دنبال چای گلستان و برنج محسن می گردم، چای و برنجی که عطر کودکی های من رو نداره. دنبالت می دوم از این غرفه به اون غرفه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
صبحانه روی میز آماده و چیده شده. شعری که دیشب نوشتم رو می زنم روی در یخچال تا صبح موقعی که می خوای پنیر رو از یخچال برداری ببینیش.با خنده می گی:" تو هنوز دست از این مسخره بازی ها برنداشتی." و مثل همیشه برمی داریش و می ذاری لای سالنامه ای که کنار تلفن گذاشتی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
کیف زردت رو با کفش زرد مارک دار ست می کنی و شال سفیدت رو می ندازی روی سرت تا موهای خرمایی ت رو بپوشونی. موهایی که سرنوشت من رو به همه بافته و می بافه. موهایی که آشفته ام می کنه و بوی گل های وحشی شمال رو می ده. لاهیجان شیطان کوه شایدم لنگرود لیلا کوه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
از پله برقی بالا می ریم. اندام کشیده و گردن باریکت رو ورانداز می کنم. چشمات می دوه این طرف و اونطرف. به بالای پله که می رسیم یه مغازه نشون می دی و می گی:"اینجا". دست می ندازم دور کمرت و آهسته قدم برمی دارم. بوی تنت مستم می کنه و نگاه وحشی ات تنها چیزی یه که من رو به زندگی امیدوار می کنه. گردنبند رو می ذاری روی گردن کشیده و سفیدت و هیچ صحنه ای شاعرانه تر از جای انگشتت روی گردنت نیست. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
پرده ها رو می کنی از رنگشون خسته شدی و با مبلمانی که تازه خریدی جور نیستن. دست های کشیده ات رو تو هوا تکون می دی. خوش به حال ذرات خالی هوا که با دستای تو جابجا می شن. از بالا که به من نگاه می کنی چه حس خوبی دارم. از چهار پایه می یای پایین و کنار گوشم رو می بوسی. فکر می کنی خوشبختی غیر از اینه؟ نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
ماشین رو از پارکینگ می یاری بیرون. مانتوی کرم تنت کردی و می گی تا به مطب برسم یه زنگ بزن و بگو دیرتر می یام. خوش به حال مریضات که دست می ذاری روی سینه هاشون و صدای تاپ و تاپ قلبشون رو می شنوی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
بارون می یاد. نه به سیل بیشتر شباهت داره. نگران نیستم. آخه تو که یه آدم عادی نیستی. الان رسیدی مطب و داری مریضات رو ویزیت می کنی. و این منم که زیر بارون، خیس ِخیس دنبال رد دستات روی گل های چیده شده تو باغچه می گردم. با اخم نگام می کنی و می گی:" می خوای سرما بخوری من رو از کار و زندگی بندازی؟" نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
نشستی و داری از بالای عینک به من نگاه می کنی.اخم می کنی تا بهتر حالت چهره ام رو ببینی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
احضاریه دادگاه رو می دن دستم.دیگه جای چشات تو قاب خالی اتاقم نیست. دیگه سنگینی نگاهت رو روی دستام حس نمی کنم. خیسی چشمام روی قاب پنجره نمی شینه و پرده های اتاقم عوض نشده. جای پاهات رو روی گل های نداشته ی قالی ام نمی بینم. و بوی عطر زنانه ات توی اتاقم نمی پیچه و قهوه ی ترک روی میز اتاقم نیست. روی کلاویه های تنم جای انگشتات رو حس نمی کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
تو دادگاه آروم می شینم و به لب های صورتیت که دارن حرف می زنن و طعم اونها رو فقط فنجون چای می فهمه نگاه می کنم و وقتی می یای که حکم دادگاه رو امضا کنی به این فکر می کنم آیا هیچ کسی بهتر از انگشتری که تو دستات هست می تونه ظرافت اونها رو حس کنه؟ برگه رو می گیرم تو دستام و جای خیسی چشمام رو روش حس می کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.
تو این تخت بی تنت و با کتاب هایی که نخوندیم و دستهایی که گم کردم. و تویی که دیگه به خوابم هم نمی یای. خودم رو گم کردم. جای نفس هات رو روی گردنم. جای پاهات رو لای پاهام و نگاهت رو روی لبهام.
به زنهایی که دوستشون داشتم و اونهایی که دوستشون نداشتم فکر می کنم و خودکار رو می گیرم لای انگشتام و به همون جمله ای فکر می کنم که تو داری بهش فکر می کنی.
"همه چیز تو دنیا از یه چیز مرطوب و تلخ شروع می شه، باور نداری!امتحان کن" مریم در حالی که انگشتش رو از دهنش بیرون می آورد این رو گفت و به بدنش چرخشی داد و از تخت بلند شد. امیر گفت: "چرا همیشه سعی می کنی بهش یه جنبه ی فلسفی بدی".
-“حداقلش اینه که با مال همه فرق می کنه"
امیر در حالی که سیگارش رو روشن می کرد گفت، گفت"هماغوشی،هماغوشی یه دیگه،کی با کی و چه موقع فرق نمی کنه"
مریم در حالی که به سینه های برجسته ش توی آینه دست می کشید گفت: "چرا، فرق می کنه، حداقلش اینه که من می دونم کار مسخره ایه، هی یه عمل رو با یه بدن تکرار کردن، تا کجا می تونیم ادامه بدیم، تاکی؟"
"تا هر وقت، تا جایی که لذت ببریم، تا جایی که بتونیم"
و خاکستر سیگارش رو تو جا سیگاری تکوند. بالشش رو تکیه داد به پشتی تخت و کمی صاف شد.
مریم ادامه داد: "نه ببین، ببین من می گم لذتی که امروز از تن من بری همون لذتی یه که اولین بار از تنم بردی؟"
"خوب نه فرق می کنه، هر کدوم کیفیت خودش رو داره، من هنوزم وقتی به تنت دست می کشم تموم موهای تنم سیخ می شه"
"بار اول همیشه عجیبه"(با حالتی خاص به سینه هایش دست کشید)
ببخشید می تونم یه امضا ازتون داشته باشم...بازیتون تو این نقش حرف نداشت.فنجان چای را کشید طرف خودش و شروع کرد به چرخوندنش لای انگشتاش...
"خوب آره، ولی بعدش علاقه س، دوست داشتنه"
"امیر، خودت رو گول می زنی یا من رو؟ تو از تن هر زن ِ دیگه ای هم لذت می بری. با شروع یه رابطه جدید این لذت مدام و تکرار می شه. این لذت منحصر بفرد نیست"
"این رابطه س که باعث می شه هماغوشی لذت بخش باشه یا نباشه"
"خوب همین جا،همین جا،چرا وقتی از هم ناراحت می شیم، به این تخت لعنتی که می رسیم همه چی عوض می شه و بعد تموم شدن من حالم از همه چی بهم می خوره.می شه شورتت رو بپوشی" و صورتش رو از روی تن امیر برگردوند و دوباره به آینه خیره شد.
تن لختش به سمت پایین تخت دراز می شود و دنبال چیزی می گردد.
"می خوای بگی از هماغوشی با من خسته ای؟"
"نه، منظورم این نیست"
"چرا تو دنبال کشف تن های تازه ای!"
"ببین یه جایی خوندم محدود شدن به یک تن خلاقیت آدم رو از بین می بره. خودمون رو محدود می کنیم در کشف یک تن برای یک عمر...نه تخیلی، نه بازسازی ای، نه چیزی دیگه ای!"
"خوب اونطوری که سنگ رو سنگ بند نمی شه."
"چرا ما همیشه با یک آدم یک عمل رو تکرار می کنیم؟"
"چون لذت می بریم"
"لعنتی تو از جلق زدن هم لذت می بری! نمی بری؟"
"فرق می کنه. تو همش می خوای بگی دیگه اون لذت نیست."
مریم به چین های صورتش دست کشید و انگشتهاش رو آهسته از روی سینش غلتوند و لای پاهاش گذاشت و آهسته زمزمه کرد: "ما هنوز نمی دونیم چی می خوایم؟ تو ارتباط ما چی مهمه؟ تن ، لمس تن، هماغوشی، یا نه خود رابطه، چرا وقتی رابطه ای هم نیست تن هست؟ مثل پدر و مادرامون که طی یک روز حتی یک کلمه با هم حرف نمی زنن ولی با هم می خوابن؟"
"برای ما فرق می کنه، مگه نه؟"
"خودت گفتی فرق نمی کنه." و در حالی که صورتش رو به سمت امیر می چرخوند نگاهی به تنش انداخت.
"ببین مریم، نمی دونم دنبال چی هستی، اگه ازم خسته شدی بگو" و در همین حال به باسن سفید و کوچیک و بالا تنه کشیده ای که پشت به اون تو آینه خودش رو نگاه می کرد خیره شد...
مریم دستش رو از لای پاهاش بیرون کشید و به طرف دهنش برد و گفت: "نمی فهمی چی می گم همه چیز تو دنیا از یه چیز تلخ و مرطوب شروع می شه" و از اتاق بیرون رفت...
امیر سیگارش رو تو جا سیگاری خاموش کرد...
برای مینا
جمع شدم تو خودم.در اتاقش بستس.داره آروم نفس می کشه.فکر می کنم که داره آروم نفس می کشه.سه روزه كه به جای تموم روزهايي که روی تختش می خوابیده گرفته خوابیده.الان هم داره به در و دیوار اتاق فحش می ده.به من، به مادر، حتی به مینا.
"می دونی اسمش چیه؟!مینا.می بینی چه اسم قشنگی داره" دارم به مینا فکرمی کنم که هنوز نرسیده و شایدم نرسه."هزار بار بهش گفتم به دخترای این دوره زمونه اعتمادی نیست:مادر هزار باراین رو گفته بود، اما نه گوش من بدهکار بود نه اون.نفسم بريده بريده مي شه."مامان اين ميناست."
بوی گچ تموم دستاش رو پر می کنه.گچ، گچ، مجسمه های گچی، مجسمه من، مادر وحتی مینا."می دونی سال آخر تئاتره، با مادرش زندگی می کنه."
گیج گیج تاب می خورم توی اتاق.مادر داره دوباره به هر دوی ما فحش می ده:":لعنت به شماها.به خیالم بچه بزرگ کردم که عصای دستم باشه، نه یه بار رو دوشم، آخه مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم."تموم ذهنم رو صداي مادر پر مي كنه ، مي ياد بالا و من هي عُق مي زنم.
دنبال جعبه قرصام مي گردم.تكونش مي دم.گیج می خورم توی اتاق، روی تخت، روی پوستر بازیگرايی که دیگه اسمشون روهم نمی دونم.اصلا چه فرق مي كنه.مهم ميناست كه هنوز نيومده و شايدم نياد.
لباس سفید می پوشم با دمپایی ابری.مادر میگه:"بعد اینهمه سال..."سفید می شی روبروم مثله اولین روزی که حس کردم دستام بوی گچ می ده.می گفتن هنرمند خوبی می شم، اما نشدم.اینهمه مجسمه یکی تو نمي شه.یکی من نمی شه.مینا !گفتم این بار می خوام تو بشه ولی نشد.مادر، مينا، ديوار، مجسمه، گچ، همه وا مي ستن روبروم...
توی راهروی طولاني راه می رم .دو طرف رو دارن سفید می کنن و در اتاقش بستس.صدای سمفونی پنج بتهوون از اتاق پدر می آد،سالهاست که این صفحه رو نمی ذاشت."فکر می کنی پدر چه شکلی شده باشه؟"
قرص رو می خورم و دراز می کشم روی تخت.سرم گیج می ره و بوی گچ توی ذهنم غوغا می کنه.به کمی خواب احتیاج دارم.مینا اجازه بده ،خواهش مي كنم. اجازه بده هر وقت بلند شم می سازمش.تلفن که زنگ خوردخودش گوشی رو برداشت.خودش بود.مینا بود.دمپایی های ابریم رو پيدا نمي كنم.كسي اونا رو برداشته و نمی تونم برم کارگام.همیشه باعث آزار منه.مادر رو می گم. داره دوباره فریاد می زنه:"ای خدا، چرا من؟"دمپایی های من رو ندیدی؟میشه اونا رو بدی به من؟
توی راهرو راه می رم.پدر می زنه به پشتم و می گه:"پسر زندگی مثله یه کتاب باز می مونه، تا وقتی خودش اونو نبسته تو اون رو نبند."
توی کارگام هیچ اثری از مجسمه نیست .می دونم وقتی نبودم مادر همه رو داده بردن.می شینم پشت میزکار.می دونم درست می شه.بعد از این سه روز می آدبیرون با دستای گچی و می گه این بار درست شد.مینا که بیاد همه چبز درست می شه.به مجسمه نگاه می کنه ومی گه:"تو همیشه همینطوری هستی غیر قابل پیش بینی."مادر، مينا ،گچ، مجسمه هاي گچي.
مینا که بیاد دوباره سر هم داد می زنن و مینا می گه:"تو منو درک نمی کنی، دوباره داری رو اعصابم راه می ری."
جمع می شم تو خودم.توی اتاقی که هیچ جیزش مال من نیست.جعبه قرص هام رو پيدا نمي كنم. سرم گیج می ره.تاب می خورم روی اتاق.روی تخت.روی تابلوهای نقاشی پدر.روی سمفونی پنج بتهوون.روی دمپایی ابری.می دونم، مي دونم ،بعد از این سه روز میناکه بیاد همه چی درست می شه.از تخت بلند می شه و پرده رو از روی مجسمه برمی داره و می گه:" مینا! 15 سال منتظر تو بوده این مجسمه که منم."
نقد و نظر دوستان:
سلام
من در پست قبلی هم میخاستم بگم که زبان شعر با زبان داستان فرق داره .
شما شاعرانه داستان سرایی میکنید که این به نظر حقیر خوب نیست .
البته منکر کاربرد زبان شاعرانه در داستان نیستم ولی الزامات متن را ارجح تر میدانم.
حالا به نظر شما چه ارجحیتی بود که شما شاعرانه روایت کنید .؟
اگر برای روایتتان زبانی ساده انتخاب میکردید متن تاثیرگزارتر ولذت بخش تر میشد.
شما نویسنده خوبی هستید و بهتر می شید اگر سعی کنید در نوشتن شخصیتها را در اثر زنده کنید نه در شکلی که شما دوست دارید یعنی بگذارید نوشته شما و زبان شما من را به لایه های زیرین داستانتان پرت کند نه اینکه شما من رو هل بدید پائین ضمن اینکه متکلم وحده بودن در روایت این شکل دست و ذهن خواننده رو برای همزاد پنداری کوتاه میکنه. ایجاد فضای پیچیده با استفاده از ساخت تصاویر و توضیحاتی مث اینکه در یک خانه شلوغ هستید کمک زیادی به اینکه شمارا فردی با ذهنیت مشغول و درگیر با فضا نشون نمیده استفاده کم و نادرست از ارجاعات بیرونی که میتواند در داستانهائی با خط روائی به این شکل به عنوان کمکی برای داستان نویس محسوب شود در اثر شما به عنوان یک عنصر خنثی عمل کرده است مثل اصرار شما در برقراری ارتباط بین افراد داستان بوسیله مجسمه و دیالوگهائی که بر محوریت مجسمه رد و بدل می شود. البته دیالوگ که نه، مونولوگ. در هر صورت تلاش شما تحسین بر انگیز است.
سلام معصومه عزیز.
داستان را خواندم. نه یک بار. نقد داستان نمی دانم با این حال خوشحال ام از این که نسبت به پست قبلی کاری بهتر و پخته تر میخوانم. روایت منسجم تر و زبان پرداختش بهتر از کار قبل بود.
به نظر من این داستان نسخه جدید و پرداخت شده تر داستان قبل است. همان نوع آدم ها و همان دیدگاه. با همان عناصر پر تعلیق و تم چشم انتظاری. با این تفاوت که پایان بندی بسیار عالی نسبت به اثر قبل دارد. تعلیقی که ساخته اید از شخصیت ها و خود روایت گرفته تا فضای داستان که دست آخر به ادبیات وهمی پهلو می زند(این نقطه مرزی اثر است!). تکرار عنصری چون نقاشی- اینجا مجسمه در کار تان اینجا وضوح و درخشش بیشتری دارد. امامن حس نکردم که زبان شاعرانه ای بکار بردید. شاید زبان قوی و لحن مناسب این توهم را ایجاد کرده باشد که زبان شاعرانه دارید. امااین لحن یکدست که همه فضاهایتان را یکنواخت جلوه داده است هر چند ممکن است در بدو امر حسن به نظر برسد، اما فکر نمی کنی این لحن می تواند تنوع بیشتری در زبان متن به خود بگیرد(هنوز هم نسبت به این نکته اخیر مشکوکم چون یکی از جنبه ها تعلیق سازی ات بر می گردد به لحن و زبان آدم هایت)...
دست آخر، خوشم آمد از این داستان.
پیشنهاد چند داستان کوتاه و رمان با ارزش از نویسندگان این چند ساله اخیر بده. واقعا در کوما بوده ام چند سال و بی خبر.
همیشه بنویس از نظرگاهت که خوب می بینی.
بهار:
نوشته هاتو دوست دارم می دونی این داستان یه جورایی تو ذهن من یکی ادامه ی داستان قبلی بود . همون شخصیتهایی که یکی یکی از پشت پرده بیرون میان و تو انقد درگیر تک گویی های راوی یعنی همون شخصیت اصلی هستی که وقتی چشم باز میکنی می بینی صحنه پر شده از ادمهایی که دوستشون داری و بعضی هاشونم غیر قابل تحملن .
سر گیجه رو حس میکنی بوی گچو و خیسیشو میشنوی ومی بلعی و اینکه دوست داری بازم ادامه داشته باشن حتی سختی ها و سر درگمی هاش ......
بازم بنویس بنویس بنویس بنویس و نوشته هاتو برای بقیه بخوون بخون بخون .
معصومه جان!
نتونستی منو بترسونی یا حتا بپیچونی و یا کله پام کنی ... این ها انتظار های من از نوشته ی توست. درست یا غلط. من کم داستان نخوانده ام تو سال های عمرم. نه می تونم تو رو فریب بدم نه خودم رو . این نوشته ی تو داستانه ، ولی آشنا و خیلی شبیه دیگر داستان های خوبی که نوشته می شود توسط این و آن که هستند و گاه اسمی هم دارند در داستان نویسی ، اما به واقع نیستند ! چون که رسمی ندارند مال خودشان در نوشتن و این می شود که شبه داستان تولید می کنند ...
تو ویژه تری دختر!
فعلن داری می نویسی تا یکهو ببینی که نوشتن داره تو رو می نویسه!
..
..
..
اون همون معصومه ای ست که غافلگیرم می کنه . منو می ترسونه و می پیچونه!
سلام معصومه جان!
داستان زيبايت را چند بار خواندم و لذت بردم .من هم با دوستان هم عقيده ام كه اين داستان در ادامه كار قبل و يك گام بلند رو به جلو بوده است .به زعم من مشخصه ي اصلي كار فاكتور تخيل و وهم است .حال مي شود پرسيد چه ضرورتي دارد كه در اين چنين داستاني تخيل اينقدر نمود داشته باشد؟ پاسخ اين پرسش را مي شود اينگونه داد كه تخيل قدرت نفوذ به زير پوست ظاهري واقعيت را دارد .همواره واقعيات عيني ،عين واقعيت نيستند و اينجاست كه هنرمند با ابزار تخيل پوسته ي ظاهري عينيات را مي شكافد و به درون واقعيت نقب ميزند و حتي واقعيتي نو مي آفريند. البته بايد مراقب بود كه موازنه ي مناسبي بين تخيل و عينيات برقرار گردد و ارجاعات مناسب و به موقع به واقعيات بيروني داده شود تا كار بيش از حد انتزاعي وغير ملموس نشود.در واقع ساختار اثر بايد در خدمت شخصيتها باشد. به بيان بهتر شخصيت خاص ساختار خاص خود را مي طلبد.
نكته ي ديگري كه مي توانم بگويم كاركرد خوبي است كه از ديالوگهاي دستكاري نشده در كارگرفته شده است .به قول همينگوي در ديالوگهاي دستكاري نشده است كه بيشترين كنش وجود دارد .البته من دوست داشتم كه شخصيت اصلي داستان و ساير شخصيتها كنش گر تر بودند و همانقدر كه به فضاسازي اثر توجه شده به همان ميزان هم به تعريف وقايع در بستر زمان و كنش و واكنشاهاي جانانه تر كاراكتر هاي داستان توجه مي شد و به اين ترنيب خود به خود به غلت رويداد ها هم پرداخته مي شد .معصومه ي عزيز ! به گمانم اگر در كارهاي آينده از كنشهاي بين كاراكتر ها براي فضاسازي و شخصيت پردازي و روايت وقايع بيشتر استفاده كني ، آنگاه مي توانم ادعا كنم كه داستانهاي پركشش تر از اين نيز مي تواني بنويسي .
هماره پايدار بماني و نويسا
معصومه خانم این داستان - شعر گیجم کرد. مثل نوشته هایی می مونه که آدم واسه خودش تو دفتر خاطراتش می نویسه و نمی خواد م هیچکس بخونه. شایدم استفاده از این ضمیر این حسو می ده.
سلام معصومه جان
داستانت را خواندم ... با فلاح عزیز اما مخالف هستم ... نمی گویم این دست کارها انجام نشده است ... نه ... شده ... اما دو نکته قابل توجه است ... یک ... مگر قرار است که هرکس یا قلم به دست نگیرد یا اگر گرفت نو نگاری کند ؟ ... دو ... این کار اگرچه کار تازه ای نیست اما از آن دست کارهاست که تم آنها در داستان فارسی هنوز به اندازه ای با مقیاس شباع دست مالی نشده است و هنوز پتانسیل های نهفته و قابل بسط و توسعه ی زیادی دارد ... حالا اینکه معصومه مظفری هم وارد حیطه ی آن شده است حرکت خوبی محسوب می شود ... که البته خوب هو وارد شده است ... فلاح هم البته تاکید کرده است که تو ویژه ای ... من حداقل می توانم بگویم که معصومه این حیطه را در محدوده ی شناخته شده است خوب شناخته است ... حداقل می شود دید که عناصر آن را می شناسد و به کار برده است ... حالا بحث کیفیت این به کار گیری جداست که جای پرداخت بیشتری دارد ... به هر حال الان شیرجه ای اتفاق افتاده در این فضا و طبیعی است که در قدم بعدی باید منتظر شنا باشیم و بعد هم خدا را چه دیدی ... اکتشاف و بسط و ... نقطه ی قوت این کار اجرای بسیار خوب تعلیق هاست که از عناصر بسیار مهم فضای این دست کارها به حساب می آید ... من به عنوان نقطه ی ضعف این کار دست روی طول آن می گذارم ... این کار کش آمده است ... این را با توجه به موجودی ملات و غلظت آن می گویم ... با مواد و ملاتی که توی این کار هست برای رسیدن به این طول باید کمی آن را رقیق کرد و کشید ... این اتفاق گرچه در خدمت پیچیده شدن بیشتر ساختار ماز گونه ی آن شده است و بر تو در تو شدن و پیچیدگی آن افزوده است/که به نظر می آید ایده آل نویسنده هم بوده/ اما به هر حال از کیفیت اثر کاسته است ... در هر صورت برایت آرزوی موفقیت می کنم معصومه جان
- نمی خوای این لعنتی رو خاموشش کنی؟
خاموش می کنم سیگارم را و دست هایم همه اش می شود گچ گچ گچ...
- نمی خوای فراموشش کنی؟
فراموش کنم؟که را؟ سیگار گچ یا مینا مینا مینا...؟ شده ام مثل کسی که می خواهد چند سال خاطره را بالا بیاورد و همه اش را بریزد توی گچ گچ گچ که بشود مینا مینا مینا... خاطراتش مثل انگور توی کوزه ی کارگاهم چند سال مانده و حالا تمام انگورها(خاطرات) شده اند شراب شراب شراب و وقتی سر می کشم خاطراتم را همه اش را بالا می اورم بالا بالا بالا تا سقف کارگاه. تمام است! اما چی؟ مجسمه؟من؟سیگار؟ یا مینا؟ مادرم بر می دارد مجسمه را می گذارد روی طاقچه ی کارگاه و وقتی می خواهد به پدر نشانش دهد نمی داند چه بگوید: مجسمه پسرم گچ یا مینا مینا مینا...
من را که روی پرت ترین نقطه ی زمین...
سلام دختر باران و دریا...
چند روزی را بد قلق شده بود این تن ی که تو می نویسی اش... من می نویسم اش البته بعد از نقاهت... حالا بگو ببینم این ها که می گویند اینها واقعی نیست از واقعیت یک تعریف درست درمون دارند توی بقچه شان؟... این شبهایی که با تن ام درگیر بودم واقعیتی را پیدا نکردم که اینها توی خیالاتشان ازش حرف می زنند!!!...
این داستان من را یاد فیلمی انداخت که هر چقدر فکر می کنم اسمش یادم نمی آید... برعکس "درخت گلابی" که هنوز مثل وهمی توی تن ام مانده است... می دانی داستانش همین بود مثل "بانو" ... نوشتن و توی توهمات واقعی دست و پا زدن... برای پیچاندن و ترساندن هم زمان داریم تا برگردیم به زمانی که شاعر و نویسنده پیامبر بودند و حکم دهنده!... منظورم زمانی است که میگویند "زمان" در دوره ای خودش را تکرار می کند!...
ما شاعران ساده ای هستم... صاده!!!...
دلم دل تنگه... ت ن گ ... کجایی دختر... دورم ... د و ر ... م!
من که به آخر رسیدم هل خوردم گفتم دوباره بخوانم.... دوباره خواندم: اما معصومه! دیگه اینبار غافلگیر نشدم. دست متن برای من رو شده بود برای بار دوم رفتم دنبال این که ببینم توی اجزای این متن چه اتفا قی افتاده است. نمی دانم یا من پیدا نکردم یا ضعف از این است که اساسن من یه داستان خوان نیستم من تنها کتاب داستانی که جدی خوانده ام این سالها از نجدی است ( البته کلاسیک هارا که کم و پیش همه خوانده اند) چند تا کار پست مدرن هم دو سال پیش از چند نویسنده ی زنده ی امریکای خواندم خیلی جدی... وبرای چند بار.....که برایم شگفتی خاصی داشت ...حسابم را ازالان باتو روشن کنم من نقد داستان نمی دانم و هر چه که اینجا بنویسم کاملن حسی است از همین زاویه من این کارت را از کار پست اول جلو ترمی بینم این را نرمش کلامت و ایجاد انگیزه که من بر گردم و دوباره داستانت را بخوانم می گوید....صبر می کنم تا باز بشنوم