تبليغاتX
زنی تاریک

توی مه گمش کردم. به مادرم بگید بیاد. فکر می کنم دیگه باید وقتش رسیده باشه. موهام به اندازه ی کافی ریخته. به اندازه ی کافی صورتم چروک داره. کنار چشمام رو می کشم. با هیچ پن کیک و کرم گریمی چروکهاش پاک نمی شه.

داشت تو مه سیگار می کشید و دیدمش. دیدم که داره قدم می زنه و با خودش یه چیزایی می گه.

دست می کشم روی تنم و جای انگشتات رو حس می کنم. برجستگی ای تنم هنوز در فکر شبی یه که حس کردن برای اینکه بتونن تو این نقش خوب بازی کنن باید سرشون رو بگیرن بالا.

به همه چیز اعتماد می کنم. شیشه های خونه همسایه رو با توپ می شکنم. " روژان تو باز شیشه شکستی. از هفتگی ات خبری نیست". تو اتاقم زانوهام رو جمع می کنم و می شکنم تو دلم و باز پول تو جیبیم قطع می شه. پول تو جیبی یی که حتی نمی تونم سیگار...

راستی سیگارم رو کجا خاموش کردم. روی تن تو یا پشت دست خودم تا داغ کنم دستی رو که روی تن تو کشیده نمی شه. سیگارم رو روشن می کنم و حالا اینجا باید به چیزی فکر کنم. به مادرم و سال هایی که تو مه بوده. می دوم روی تقویم ها. این روزها چه زود می گذره. تیر برق ها رو وصل می کردن و گردن دراز کردم تا ببینم این تیرهای برق تا کجا روشن اند. اتاقم بوی نم و سیگار. بوی عرق و خون. حالا که سیگارم تمام شده بهتر است تلفن رو بردارم و یه  زنگ بزنم ببینم این همه سال تو مه چی کار می کرده. دستام می لرزن.

بیدار شدم،نشسته رو تخت گریه می کنه. این صدا از کجاست؟ پدر فکر می کنی برای اینکه به تو خیانت کنم این همه سال کافی یه. موهای سیاه تو فنجون قهوه. همین چیزهاست که سال هاست شب های من رو سیاه می کنه. حالا پیانو بزن. حالا خواب های طلایی مسخره رو بزن.

در ماشین رو باز کن می خوام از این ماشین لعنتی پیاده شم. این ماشین با این سرعت کجا می ره. لاهیجان. اهواز یا یزد. یزد. صبح زود می رم کویر گردی. شن و باد. اه این بادهای لعنتی با من دشمنن یا روسری سرم یا این گره لعنتی که زدم به روسریم.

افتادم به روزهای بعدی. این نوار چرا یک جا واستاده: "شب رفته و شب اومده."

اومد تو درگاه در. با برفی که داشت تو روز قبل اتفاق می افتاد. شالش رو انداخت رو کاناپه و محکم بغلم کرد: " من و تو شرق و غربیم. شمالیم و جنوبیم".

همیشه تو سه شنبه های من بارون می یاد. گاهی نم نم. گاهی رگبار و گاهی هم طول می کشه از این سه شنبه تا سه شنبه بعد.

وقتی خبر مرگش رو دادن دو شنبه بود. می گن دوشنبه ها روز مرگ شاعراست و من شاعر نیستم. روی کاناپه نشست و براش چای آوردم و روی تخت دراز کشید و براش چای آوردم و پشت میز نشست و براش چای آوردم. خندید براش چای آوردم. گریه کرد براش چای آوردم...

کنارم دراز کشید و موهای بلندش رو ریخت روی دستای کشیده ام. بوی موهاش. موهای سیاه بلندش که از شب های من رد می شه  و می ریزه روی پوست سفیدش.

دست می کشم به برجستگی های تنش. دست می کشه به برجستگی های تنم. گم شده پشت دود سیگارش. پشت دود  سیگارم.

توی این تقویم یک روز کمه. روزی که تو بیای. روزی که عاشق چشمای قهوه ایت و لبهای رنگ پریدت بشم. روزی که عاشق صورت گرد و پر چین و چروکت بشم. روزی که عاصی بشم و خیانت کنم به پدرم.

بخوابم تو تخت پدر و با تو عشقبازی کنم تا به همه باورهات گه بزنم. با لباس زیر برم نون بخرم و از زیر نگاه های هیز مردای همسایه  و دستای تو هم فرار نکنم.

چقدر دلتنگ تو بودن بهتر از بودن با تو بودنه. دلتنگت که می شم همه روزهام سه شنبه است. شالش رو می ندازه رو کاناپه و سیگار روشن می کنه و از آخرین نقشش حرف می زنه. دستاش تو هوا تکون می خوره و بلند بلند می خنده. مرتیکه فکر می کنه خوب بازی می کنه و من به اندازه ی همه ترانه های عاشقانه دنیا تکراری ام.

راه که می ره انگار تو هوا داره قدم می زنه و این پرده ها با بادهای موسمی کنار می رن. باد که می آد باید منتظر یک اتفاق باشم هر چند رفتن تو باشه. حتی اگه از همه چی خالی بشم.

دیگه نوک انگشتام چیزی رو حس نمی کنن. این همه سایه تو هم و در هم. من سایه خودم رو هم گم می کنم وقتی می ری. وقتی همه روزهام سه شنبه ست. با عمل هم نمی تونی این چین ها رو از صورتت برداری. حتی برگشتنت هم نمی تونه دلیل خوبی برای بخشیدنت باشه. حتی این تیر برق ها.

راستی بعد این همه برف که با خودت آوردی چطور هنوز آدرس خونه یادت بود. راستی می دونی بابا مرده. می دونی روی تختش چی دیدم؟ دیدم که همیشه گند می زدی به حس هاش. به سه شنبه های بارونی و دوشنبه های غمگینش.

این همه سال این سنگ ها تو جیبت چی می کنه؟ دارم به شیشه های شکسته همسایه و پول تو جیبی های نگرفته ام فکر می کنم و اینکه چقدر شکلات می تونستم بخرم و نشد. و حالا وقت خیانت به پدره.

از همه این حرف ها گذشته فکر می کنم وقتش رسیده که بیای و نیمه تاریک جهان را پای تیرک همه چراغ ها به دنیا بیاری. نترس کمکت می کنم. نترس با درد زیادی به دنیا نمی آم. دردهام رو نگه می دارم برای خودم. برای همه برف هایی که با خودت می یاری و همه سه شنبه هام.

از همه این حرف ها گذشته به مادرم بگید نه ماه من تمومه. بیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:13  توسط معصومه مظفری  |