تبليغاتX
زنی تاریک

راه می رم. بی ابر. بی چراغ. بی تنت. بی موهایی که در باد آشفته ام کنه. بی انگشتی که به انگشتم حلقه بشه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

حلقه می شی دور انگشتم و نمی ذاری تار موی روی صورتت رو بردارم و گونه هات رو نوازش کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

فنجان چای روی میز و سیگاری که تو زیر سیگاری داره دود می کنه و تو که توی آینه موهات رو می بندی. چشمات رو ریز می کنی و به چین های زیر چشمت دست می کشی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

لیوان ها و فنجون ها، بشقاب و زیردستی ها منظم تو آب چکون صف کشیدن. مثل اینکه دیشب مهمون داشتیم ولی من چیزی یادم نمی یاد. قابلمه های بزرگ و کوچیک روی گاز و کتری که در حال جوشیدنه و تو که داری آشغال ها رو جمع می کنی و من از پشت عینک به اندام ظریف و زنانه ات نگاه می کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

خاکستر سیگارم هر روز می ریزه رو سرامیک های سفیدی که تو هر روز اونها رو تمیز می کنی و مدام غر می زنی که باز هم حواسم نبوده  من مثل همیشه بی اعتنا فقط یه نگاه بهت می ندازم و می گم خوب تمیز نکن بذار خودم تمیز می کنم.نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

لباس صورتی کمرنگت رو می پوشی و گره کراواتم رو می بندی و با اخم می گی:" اینجوری نگام نکن". کت مخمل قهوه ای ام رو می پوشونی به من و سرشونه هاش رو می تکونی. از مهمونی های خانوادگی متنفرم و خودت این رو خوب می دونی، ولی آراسته تر از همه مردای دور و برم کنارت می شینم و خیار پوست می کنم و لبخند تحویل این و اون می دم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

لای قفسه های فروشگاه دنبال چای گلستان و برنج محسن می گردم، چای و برنجی که عطر کودکی های من رو نداره. دنبالت می دوم از این غرفه به اون غرفه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

صبحانه روی میز آماده و چیده شده. شعری که دیشب نوشتم رو می زنم روی در یخچال تا صبح موقعی که می خوای پنیر رو از یخچال برداری ببینیش.با خنده می گی:" تو هنوز دست از این مسخره بازی ها برنداشتی." و مثل همیشه برمی داریش و می ذاری لای سالنامه ای که کنار تلفن گذاشتی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

کیف زردت رو با کفش زرد مارک دار ست می کنی و شال سفیدت رو می ندازی روی سرت تا موهای خرمایی ت رو بپوشونی. موهایی که سرنوشت من رو به همه بافته و می بافه. موهایی که آشفته ام می کنه و بوی گل های وحشی شمال رو می ده. لاهیجان شیطان کوه شایدم لنگرود لیلا کوه. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

از پله برقی بالا می ریم. اندام کشیده و گردن باریکت رو ورانداز می کنم. چشمات می دوه این طرف و اونطرف. به بالای پله که می رسیم یه مغازه نشون می دی و می گی:"اینجا". دست می ندازم دور کمرت و آهسته قدم برمی دارم. بوی تنت مستم می کنه و نگاه وحشی ات تنها چیزی یه که من رو به زندگی امیدوار می کنه. گردنبند رو می ذاری روی گردن کشیده و سفیدت و هیچ صحنه ای شاعرانه تر از جای انگشتت روی گردنت نیست. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

پرده ها رو می کنی از رنگشون خسته شدی و با مبلمانی که تازه خریدی جور نیستن. دست های کشیده ات رو تو هوا تکون می دی. خوش به حال ذرات خالی هوا که با دستای تو جابجا می شن. از بالا که به من نگاه می کنی چه حس خوبی دارم. از چهار پایه می یای پایین و کنار گوشم رو می بوسی. فکر می کنی خوشبختی غیر از اینه؟ نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

ماشین رو از پارکینگ می یاری بیرون. مانتوی کرم تنت کردی و می گی تا به مطب برسم یه زنگ بزن و بگو دیرتر می یام. خوش به حال مریضات که دست می ذاری روی سینه هاشون و صدای تاپ و تاپ قلبشون رو می شنوی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

بارون می یاد. نه به سیل بیشتر شباهت داره. نگران نیستم. آخه تو که یه آدم عادی نیستی. الان رسیدی مطب و داری مریضات رو ویزیت می کنی. و این منم که زیر بارون، خیس ِخیس دنبال رد دستات روی گل های چیده شده تو باغچه می گردم. با اخم نگام می کنی و می گی:" می خوای سرما بخوری من رو از کار و زندگی بندازی؟" نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

نشستی و داری از بالای عینک به من نگاه می کنی.اخم می کنی تا بهتر حالت چهره ام رو ببینی. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

احضاریه دادگاه رو می دن دستم.دیگه جای چشات تو قاب خالی اتاقم نیست. دیگه سنگینی نگاهت رو روی دستام حس نمی کنم. خیسی چشمام روی قاب پنجره نمی شینه و پرده های اتاقم عوض نشده. جای پاهات رو روی گل های نداشته ی قالی ام نمی بینم. و بوی عطر زنانه ات توی اتاقم نمی پیچه و قهوه ی ترک روی میز اتاقم نیست. روی کلاویه های تنم جای انگشتات رو حس نمی کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

تو دادگاه آروم می شینم و به لب های صورتیت که دارن حرف می زنن و طعم اونها رو فقط فنجون چای می فهمه نگاه می کنم و وقتی می یای که حکم دادگاه رو امضا کنی به این فکر می کنم آیا هیچ کسی بهتر از انگشتری که تو دستات هست می تونه ظرافت اونها رو حس کنه؟ برگه رو می گیرم تو دستام و جای خیسی چشمام رو روش حس می کنم. نه من از یک زندگی مشترک حرف نمی زنم.

تو این تخت بی تنت و با کتاب هایی که نخوندیم و دستهایی که گم کردم.  و تویی که دیگه به خوابم هم نمی یای. خودم رو گم کردم. جای نفس هات رو روی گردنم. جای پاهات رو لای پاهام و نگاهت رو روی لبهام.

به زنهایی که دوستشون داشتم و اونهایی که دوستشون نداشتم فکر می کنم و خودکار رو می گیرم لای انگشتام و به همون جمله ای فکر می کنم که تو داری بهش فکر می کنی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:29  توسط معصومه مظفری  |