تبليغاتX
زنی تاریک

از تخت می افتم پایین. انگار باز هم خواب بدی دیدم . انگار کسی از توی رویاهام بیرون می یاد و به موهای سیاهم دست می کشه و می گه این روزا بی ابر نمی مونه. ابرا همه جا رو پوشونده بودن. تو مه راه می رفت و نمی دیدمش. سیگار می کشید شاید. شایدم داشت آتیش روشن می کردتا دستاش رو گرم کنه. دستام رو می گیره و تو چشام زل می زنه. سفیدی چشاش زیادتر از حد معموله. درختای پرتقال میوه دادن، تو مه خودشون رو نشون می دن. سرم رو می چرخونم تا از سنگینی نگاش در امان باشم. یعنی هیچ جایی امن تر از آغوش تو هست؟ می شه بغلم کنی؟ سردمه. چرا همیشه تن سردم رو بغل می کنی؟ چرا وقتی داغم، چرا وقتی دارم تو تب می سوزم، بغلم نمی کنی؟

تب کرده بودم و هذیون می گفتم. مادر سینه هام درد می کنه. داری بزرگ می شی و دست می کشم روی سینه هام و حس می کنم دارن من رو از کودکی جدا می کنن. صندلی که زیر بارون دراز می کشه تموم کودکی هام رو با خودش می بره. من و برد تا سفید رود رو ببینم و ببینم که چطور ماهی ها شنا می کنن. سفید رود یاغی شده بود انگار می خواست سد رو بشکنه و جلو بره و من هم. تو چشاش زل می زنم و دستم رو از دستاش رها می کنم و می دوم. می دوم تا به آب برسم.

روی تخت دراز می کشم دیگه نمی بینمش. حتی دیگه دستاش رو حس نمی کنم. تو اتاق بغل داره پیانو می زنه. بوی سیگارش اتاق رو پر کرده. تلفن زنگ می زنه. "بله؟ " دارم به تمام این واژه ها شک می کنم. "دوستت دارم" ... "من هم"...

من هم چی؟ من هم چی؟ صدای ناله از تموم خواب هام می یاد. صدای چکمه سرباز ها. پوتین و باتوم. سرباز هایی که چشماشون رو پشت یه سپر شیشه ای پنهون کردن و جرئت نمی کنن تو چشات خیره شن  تا شاید عاشقت نشن.

می دوم. می دوی. می دویم. روی این سنگفرش ها. روی جدول ها و جوب ها. دیگه نه دنبال انقلاب هستم و نه آزادی. دارم دنبال آغوش تو می گردم و چشات که تو مه گمشون کردم.

نفس هام به شماره افتاده بود. اتاق پرشمع بود و حریر قرمز. بوی عود از جای جای خونه می اومد و با بوی سیگارت قاطی می شد و حس خوبی بهم می داد. چشام رو بستم و به صدای نفسات گوش کردم. اول آروم وکشیده و بعد تند و بی وقفه.

می بینی دارم روی تنت یادگاری می ذارم. این شعرها رو هرگز نمی تونی از روی تنت پاک کنی. و آنگاه بانوی پر غرور خویش را دیدم...

راستی بانو این خواب ها را برای کسی تعریف نکن. موهای سیاهم رو رها می کنم روی حریر قرمز اتاقش. بوی رنگ می پیچه تو اتاقم. باز این قرص های لعنتی رو کجا گذاشتم. انگار دارم...تلفن زنگ..."نه من؟ به من چه مشکلت رو با خودتون حل کنید؟"

 و چشماش تو 29 مهر اینی نبود که الان هست و چقدر دلم برای اون روز تنگ شده. صدای قطار و مسافرا تو ایستگاه و نگاه های منتظر و قدم زدن.

قدم می زنم تو نواب. پارک ایرانشهر. خانه هنرمندان. زنان زیبارو شاید تنها دلیل من برای ادامه زندگی هستن. این پیاده روها رو ادامه می دم. بوی خون و استفراغ می دن. بوی روده هایی رو می دن که ریخته شدن رو کف پیاده رو و شایدم آسفالت ها.

رنگ قرمز رو با آبی قاطی می کنم و می پاشم روی دیوار اتاق. حالا به تقویم ها هم اعتماد ندارم. روز اول هر سال من اینطور شروع می شه....اولین روز بعد چشمای تو. دومین روز بعد چشمای تو و ...

گیتارش رو می گیره دستش و می زنه. با صدای بمش برات می خونه. یه دیواره...یه دیواره...یه دیواره...قهوه می خوری؟

هر چقدر شکر توش بریزی باز اون تلخی ناب رو داره. می بینی. با پای برهنه تو برفا راه می ری. از خونه تا اتاق من. از دیواری که من رو از تو جدا می کنه. از صدایی که باعث می شه سرم رو برگردونم. برف می باره روی روسری مادر بزرگ و گل های قالی.

برف می باره روی صندلی کودکیم. روی تقویم هایی که بر عکس ورق می خورن. روی زندگی تکراری. دستام رو جمع می کنم و ها می کنم گرم نمی شه. می شه دستام رو بگیری تو دستات.

دست می کشه روی پنجره اتاق. اسمم رو هی صدا می کنه و کسی از اونطرف پنجره زل می زنه بهش، بر می گرده به سمت شومینه و می گه: چرا فراموشم نمی کنی؟

چرا نمی تونم فراموشش کنم. ساعت شنی تو اتاق خواب خیلی وقته که بر عکس نشده. از شروع تقویم سال تو. شمع ها رو فوت کرد و دراز کشید تو تخت و حریرهای قرمز و تو تاریکی دست کشید روی تنم و گفت:" اینطوری بهتره. مثل یه کشف می مونه. کشف تنت."

آروم دستش رو از بغل گوشام می غلتونه و می ذاره رو سینه هام و می گه: چقدر تند می زنه...تند تر بدو دارن می رسن و ناگهان صدایی از بغل گوشت می شنوی و یه نفر دراز می کشه تو پیاده رو با موهای خرمایی و رنگ قرمز پاشیده می شه رو آسفالت خیابون.

از تخت می افتم پایین. می یاد از تاریکی بیرون و دست می کشه روی موهای سیاهم...بانو این خواب ها رو برای کسی تعریف نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:25  توسط معصومه مظفری  | 

               

            یک پست سکوت

 

 

   "به پاس خون شهیدان راه آزادی

         در چند روز اخیر"

 

    " بگذار این وطن دوباره وطن شود"

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:58  توسط معصومه مظفری  |