تبليغاتX
زنی تاریک

آب تا روی سرش بالا اومده بود.داشت خفه می شد.تموم ماجرا چون برق یه بار دیگه از جلوی چشاش گذشت.صدای کشیده شدن پاهاش رو زمین.شر شر ناودون و اون جر و بحث همیشگی.چمدونش رو برای بار هزارم بست تا بره و همش منتظر بود تا بدوه و جلوش رو بگیره.خیابون تو این ساعت باید از صدای بیهوده شهر خلاص می شد. ولی انگار نه انگار، تو این شهر هیچوقت شب نمی شه.مردم نمی رن تو خونه هاشون کپه مرگشون رو بذارن.آخه چی می خوان از این زندگی؟

-"ستار خان بیا بالا"

به زحمت خودش رو کشید تو ماشین و سرش رو تکیه داد به صندلی و به راننده گفت: " بریم"

-"یعنی دربست"

براش هیچ فرقی نمی کرد کجای این شهر لعنتی پیادش کنن.تو ستارخان یا نازی آباد یا تو جنگل های شمال.بوی نارون و کاج پیچید تو دماغم.چرا برام فرق می کنه.برام فرق می کنه که لب ساحل انزلی روی موج شکن ها نشسته باشم در حال کشیدن یه سیگار وینستون یا توی این شهر خراب شده منتظر ماشینی که...

-"دانشجویین"

:"شما رانندگیت رو بکن"

-"چه بد اخلاق!خانوم به این خوشگلی و این همه بد خلقی"

بوی بخاری هیزمی که پدر بزرگ روشن می کنه می پیچه تو اتاق.تب کرده بودی رفتم تا از کوه برات گل گاوزبون بیارم.می گن تب رو می بره.می گن گل گاوزبون کوهی یه چیز دیگه ست.

اینجا گیلان.لاهیجان.شیطان کوه.فکر می کنی با بقیه جاهای دنیا چه فرقی داره؟ جز اینکه تو بعضی قسمت هاش گل گاوزبون در می یاد.

بیادانشگاه قبول شدی یاللا شیرینی بده .شیرینی مال کسی یه که نمی دونه قبول می شه ولی من که مطمئن بودم.

هر روز با صدای بیدار شدن پدر بیدار می شی و تو تختت ادای این رو در می یاری که خوابی.رو نوک پاهاش می ره آشپزخونه و میز رو می چینه و یه تخم مرغ عسلی برای هر کدومتون درست می کنه.آروم می یاد تو اتاقاتون و بیدارتون می کنه.راستی از اون روزها چقدر می گذره. چقدر...حس می کنی دوباره بیاد و موهات رو شونه کنه و بعد از اولین هماغوشی گردنبند بندازه گردنت.

"آره پدرت تو رو بی حیا کرده، کاری کرده که برات هچی مهم نباشه".

"تو دانشگاه بلند بلند خندیدن ممنوعه،پوشیدن مانتوی کوتاه ممنوعه،پوشیدن مانتوی تنگ ممنوعه،خلاصه هر چیزی که باعث بشه یه ذره خوشگل تر بشی ممنوعه،دختر نجیب یعنی دختری که تا روز ازدواجش پشت لب هاش رو بند نندازه.صورتش رو آرایش نکنه.موهاش رو رنگ و های لایت نکنه.ابروهاش رو هم برنداره تا پسرا بدونن ازدواج نکرده و برن خواستگاریش." این رو سمیرا وقتی داشت ادای مسوول خوابگاه رو در می آورد می گفت...

سرش رو از روی صندلی برداشت و به بیرون پنجره خیره شد.داشت بارون می اومد.چه بارونی.نمی شد تا اون طرف خیابون رو دید…

"خانوم خلاصه نگفتین کجا می رین"

از خواب بیدار شدم ، انگار آب همه خونه رو برداشته بود.انگار کتابا و تخت و همه نوشته ها روی آب داشت می رفت.از اتاق بیرون اومد و نگاهی به همه جا انداخت.کسی نبود تا این وضع لا مصب رو تموم کنه.یکی بیاد و همه چی رو دوباره بسازه.یه نفر این رشته به هم بافته رو از نو ببافه.

-"لاک زدن تو دانشگاه ممنوعه"

:"ببخشید نفس کشیدن چی؟"

دوباره شروع کردی به حرفای گنده تر از دهنت زدن.دختر خوب دختری یه...آره خودم می دونم دختری یه که صداش در نیاد.دختری یه که بشینه منتظر شوهر و بعدش هم بره چند تا توله پس بندازه و تموم عمرش بزرگشون کنه تا سال به سال ، روز مادر براش یه روسری بخرن و از زحمتاش تشکر کنن...این رو سمیرا وقتی داشت ادای من رو در می آورد گفت...

 تند تند گل گاوزبون ها رو ریختم تو روسریم و دویدم سمت خونه.خونه شلوغ بود.همه اومده بودن.وقتی عمه من رو دید، بغلم کرد و گل گاوزبونها با روسری ولو شد وسط جمعیت.

هیچوقت دختر خوبی بنودم.انگار هم نمی شم.این شهر لعنتی کی می خواد آروم بگیره؟کی می خوان برن خونه هاشون؟....

نمی دونم.موهام رو های لایت کردم و رفتم سفر.فکر کنم چهارمحال بختیاری بود.اینجا دختراش اونقدر خوشگلن که نیازی به های لایت کردن موهاشون ندارن.

یاد کوهرنگ که می افتم اشک تو چشام جمع می شه.عشقبازی کنار رودخونه کوهرنگ خودش یه نوع سنت شکنی یه دیگه نه؟!

قطره های آب می ریخت روی سینه هام که تند تند بالا و پایین می رفت و روی رگ های گردن تو.مثل امروز صبح و هر روز صبح دیگه ای گه نمی دونیم از هم چی می خوایم ولی این بار فرق می کنه.انگار می خوایم یه جوری از دست هم خلاص شیم.انگار می خوایم به هم بگیم بسه دیگه.

دویدم تو جمعیت همه یه جوری نگام می کردن.گل گاوزبونها تو جمعیت ولو شده بود.دستام پر خون بود.ولی لبهات خوشرنگ شده بودن و خیالم راحت شد.انگار دیگه تب نداشتی .

-"برای اینکه دوستتون داشته باشم باید از کی اجازه بگیرم؟"

بلند بلند خندید"این یه جور خواستگاری یه"

-"خوب مگه اشکالی داره؟"

:"نه خیلی هم خوبه"

حالا یک بار هم بگو برای اینکه از پیشت برم و دیگه کنارت نباشم باید چی کار کنم؟چرا وقتی می خوامت نیازی به وکیل و قاضی و دادگاه نیست ولی وقتی نمی خوامت اول باید همه اینها رو ببینم.

فکر می کنی یه آدم چقدر می تونه یه نفر دیگه رو تحمل کنه.خوب منم آدمم.تنهایی های خودم رو می خوام.فکر خودم رو می خوام و دنیای خودم رو...این خواست زیادی نیست.شاید هم باید برگردم دوباره به همون دختر نجیبی که من نیستم.

چمدونش رو بست.بارون شدیدی می اومد.مثل اون بارونایی که تو رشت می باره.همون بارونی که رو سر جمعیت و گل گاوزبونا می ریخت.

-"بالاخره نگفتید کجا می رید خانوم"

سرش رو از پشتی صندلی برداشت تموم صورتش اشک بود.

همین جا پیاده می شم...

چمدان کوچکش که  سال ها همه خاطراتش رو توش جمع کرده بود تو دستش بود.دیگه بهش نیازی نداشت.سواراولین ماشینی شد که داد می زد رشت، لاهیجان...

انگار بعد سال ها هوس چیدن گل گاوزبون کرده بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط معصومه مظفری  |