آب رو پاشید روی صورتم...دوباره شروع کردی.دارم می نویسم نمی بینی.چرا منم دارم فرش می شورم...نمی بینی.و هیچ وقت ندیدم که بخنده.ندیدم که بشینه و موهاش رو تو حوض شونه کنه و اخم نکنه.ندیدم که به جای بوستان سعدی غزلیات بخونه. من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم....و یه نگاه خریدارانه به نرگس انداخت.انگار داشت پیش خودش حساب می کرد حالا چقدر ارزش داره؟دیروز با امیر تو کوچه گرفته بودنشون و همه جا پیچیده بود که با هم ارتباط دارن. امیر تو دادگاه گفته بود که نرگس اغواش کرده...ای لعنت به این کلمه که راحت می تونه سرپوشی برای همه چی باشه.سرپوشی برای اینکه نگیم چقدر ضعیفیم...سطل رو پر آب کرد و پاشید روی گل های قالی و صدای زدن شونه روی دار قالی...تق.تق تق. دیگه حق نداری بری مدرسه.بری بیرون.منتظریم که بیان خواستگاریت بدیمت بری...
نگام می کنه.انگار دنبال یک جوابی برای سوالش می گرده و منم نمی تونم بهش چیزی بگم.کسی که تا حالا چهره خودش رو تو حوض وسط خونه ندیده چطور می تونه به اونطرف دیوار فکر کنه.
صدای ترمز ماشین.بیا بالا خانوم خوشگله.ماشین سیاه و کشیده که حتی اسمش رو نمی دونه.و خوشگله ای که فقط برای یک لحظه به درد می خوره.
خودکار رو قل داد روی میز و افتاد روی زمین...کاغذ های سفید رو پخش می کنه تو اتاق و شروع می کنه به جیغ کشیدن..می شینه و تو آینه به خودش نگاه می کنه.به چین های صورتش که توی این سن کم تو صورتش پیدا شدن...25 سالش بیشتر نیست ولی مادر دو تا بچه ست...پودر رو می ریزه روی قالی...طرحش؟ترنج... فکر می کنم...و پودر می زنه به صورتش وقتی می خواد بره بیرون...دست می کشم روی صورتش...از پشت این چین ها هم می تونم حس کنم چقدر قشنگه...از پشت این چشمای گریه دار...از پشت این چادری که بعد بیوه شدن سرش کرده...آره می تونم...دست می برم سمت دستاش...پس می کشه...و شروع می کنه به پارو کشیدن قالی.
درسات رو بخون به تو چه؟خوب نمی ذارن بره مدرسه.پدر و مادرشن.تو کارت به کار خودت باشه...دست فرهاد رو می گیرم و از جلوی خونشون رد می شم...فرهاد سرش رو می یاره نزدیک نفسای من و می گه هنوز نذاشتن بیاد مدرسه؟باور کن تمیز شده...از اولشم تمیزتر.ولی ول کن نیست...هی پارو..پارو...
موهای پام رو میزنم و یه دامن کوتاه می پوشم و می چرخم دور خودم...خوبه؟آره...خیلی ناز شدی...و حس می کنم سینه هام داره بزرگ می شه و درد داره.دردی که یه حس عجیب به من می ده...انگار که می خواد بگه دیگه نمی شه خیلی کارا رو بکنی...تاپ می پوشم و روی پاهای فرهاد می شینم...صورتم رو می بوسه و می گه می دونی خیلی...شروع می کنه به آب کشیدن قالی...
عمه می یاد و با پدر شروع می کنه به جر و بحث کردن...که دختر یه چیزایی باید داشته باشه...و پدرم بدون اینکه سرش رو از کتاب بلند کنه می گه :خودش بزرگ شده می تونه بد و خوبش رو تشخیص بده...اگه با هم ازدواج نکردن چی؟هیچی...زندگی همین تجربه هاست...
و نرگس وقتی عروس شد لباس بلند دکولته ای پوشیدم...سینه هام تازه یه کم بزرگ شده بود...فرهاد نشست روی صندلی اسپانولی و شروع کرد به زدن گیتار...یاد روزی می افتم که همین چند سال پیش عروس بازی می کردیم...زیاد عوض نشده...تو سالن می رقصم و می چرخم سمت پدر...لبخند می زنه و سرش رو تکون می ده...
وقتی خبر تصادف فرهاد رو آوردن داشتم کتاب شوخی رو می خوندم...گریه نکن.زندگی یه شوخی یه...خاک مرده سرده. تو بهشت زهرا بعد سال ها دیدمش...شاید 3 سال...یه بچه تو بغلش بود..مثل همون عروسکی که تا چند سال پیش باهاش بازی می کرد...از بینی بچه ش آب آویزونه و چشاش پر اشکه...بغلم می کنه . بوی تند تنش که آمیخته ای از بوی شیر مونده و خون بود می زنه تو دماغم...می زنه زیر گریه و هق هق می کنه...نمی دونم داره برای من گریه می کنه یا خودش...
می زنم پشتش و سعی می کنم آرومش کنم...از روی قبر بلندش می کنم...تو عکس داره می خنده و گیتارش رو گرفته تو دستش...تو اتاق عکس رو پدر از دیوار برداشته..تو برف داشتیم می خندیدیم...
دیگه ندیدمش...تو اتاق های تاریک و سرد این جایی که همش سفیده...جایی که موسیقی پخش نمی کنن.جایی که یاد می گیری سر به زیر باشی و آروم.حرف گوش کن شی...لی لی بازی؟حوصله ندارم...و یه نفر تو اتاق بغلی همش زخم دستش رو باز می کنه و توش دنبال یه چیزی می گرده و می گه این کرم ها دست از سرم برنمی دارن..می بینی زیر پوستم دارن راه می رن....
و زنی که می گن برای اینکه زن بودنش رو به خودش ثابت کنه مدام خودارضایی می کنه...و پدر دوباره وقتی از راه می رسه که دارم دیوونه می شم...سرم رو می کوبم به دیوار...این قرمز ها همیشه خون نیست...اینجا وقتی هستی که مرده باشی...
و قدم می زنم زیر چنارها...چند تاشون دارن موهاشون رو توحوض شونه می کنن و یکیشون داره موی اون یکی رو گیس می کنه...دست پدر رو می گیرم و از جلوی خونه نرگس رد می شم...سرش رو می یاره نزدکی لبهام و می گه بچه دوش هم به دنیا اومده...
تو فروشگاه لباس دیدمش...با یه بچه موبور تو بغلش...دست انداخت دور گردنم...و دوباره گریه کرد.سطل آب رو پاشید روی قالی...چقدر قشنگ شد...بلند شدم رفتم یک گوشه فرش رو گرفتم و باهاش شروع کردم به جمع کردن قالی...
دوباره شروع کردم به شیطنت کردن...راه می رفتم روی لبه جوب...از روی تراس خودم می رفتم تو اتاق داداش کوچیکه...و دوباره بلند بلند می خندیدم...
تا اینکه یه روز اومد دم در خونه...با پدر شروع کردن به حرف زدن و دوباره زد زیر گریه...هیچوقت ندیدم بخنده...ندیدم موهاش رو تو حوض شونه کنه....ندیدم دامن کوتاه بپوشه..اصلا نفهمیدم کی بزرگ شد؟
پدر رفت تا تو دادگاه داورش باشه...همه همسایه ها با پدر بحث کردن...ولی رفت...
دست می کشم روی چین های صورتش...تنش هنوز بوی خونابه و شیر مونده می ده...دست می ندازم دور گردنش و گریه می کنم...
قالی رو جمع می کنیم و روی پشت بوم پهن می کنیم...دستم رو می گیرم جلوی چشام و می زارم تا خورشید بتابه روی موهام...هنوز بوی تنش تو بینیمه بعد این همه سال....