تبليغاتX
زنی تاریک

 باور نمی کنم ندیده دوسش داشته باشم.یه تصویر بود توی ذهنم. یه صدا اونطرف گوشی که خیلی وقتا خسته به نظر می رسید. تموم ِ حسم خلاصه می شد توی این جمله " دست کشیدن روی اشیا در تاریکی "

یه حس ِ گنگ و مبهم. هم دوسش داشتم و هم می ترسیدم. از اولش می دونستم اگه زنگ بزنه همه چی تموم می شه. می دونستم که از اول قراره همه روزهای سخت گذشته تکرار بشه، شایدم سخت تر.

نشسته بودی کنار گوشی و انگار منتظر یه اتفاق عجیب بودی تو برنامه روزانت نوشتی "زنگ زدن به روژان" و این تازه شروع همه چی بود. دوباره تقلا کردنا،دوباره عشق ورزیدنا،عشقبازیا و همه چی...نمی دونم زنگ زد یا زنگ زدم.اصلا یادم نمی یاد.

بوی خوبی می داد تنش وقتی اولین بار دیدمش.انگشتای ظریف و زنونش روی کتاب و لحظه ای که با من دست داد.اگه صورتش رو نمی دیدم باورم نمی شد که خودش باشه.

یاد مهدیه می افتم که یه بار برای اینکه تو وان فقط دراز بکشم و از پشت بغلم کنه چقدر منت کشیدو چقدر قول داد که کاری به کارم نداشته باشه.آخه نمی شه کنترلش کرد وقتی سیگاری بار می زنه باید قیافش رو ببینی،انگار که داره دنیا رو عوض می کنه،سیگاری هایی که آماده می شه رو میذاره کنار گوشش و بحث می کنه.یادمه آخرین بار در مورد شایعه و تبلیغات و این جور چیزا حرف زده بود و دوست پسری که دیگه ازش خسته شده بود" یک سال بیشتره باهاشم،دیگه حوصلم رو سر می بره"

و یاد روزی می افتم که اومد پیشم تو 18 سالگی،هر دو مغرور بودیم و می خواستیم همه قوانین رو عوض کنیم.ازم خواست ببرمش پیش عمه که پرده ش رو برداره."متنفرم از این بکارت.می خوام خودم برش دارم،هر کی من رو می خواد اینطوری باید بخواد"و حرفای عمه نه به گوش من می رفت نه اون. یه هفته تموم خونریزی داشت و آخرین باری که دیدمش همه اینا رو یادآوری کرد و کلی با هم خندیدیم.به بلند بلند خندیدنامون تو خیابون کارگر لاهیجان که انگار اسمش رو عوض کردن و گذاشتن شهید رجایی.به دویدنامون کنار استخرو شیطنت های 18 سالگی.لذت بوسیدن لبای دوست پسرمون زیر آبشار لاهیجان جلوی چشای همه،دست انداختن دور کمرت وقتی مانتوی تنگ پوشیدی...

وسیگاری بار می زنی و وقتی بوش تو خونه می پیچه،می شنوی از آشپزخونه می گه:"راستی توی ِ احمق چی کار کردی؟"

-"نه آقای قاضی دیگه نمی تونیم با هم ادامه بدیم." و با چشمای هیزش که انگار وقتی جلوش واستادی تن لختت رو تصور می کنه می گه:"حالا مهریه و نفقه چی؟"

اول مهربونن،برگه رو می ذارن جلوت و ازت می خوان امضاش کنی.به چه قیمتی؟یه خونه.یه ماشین.به اندازه ی یک حقوق ماهیانه؟و بعد می زننت. "چی فکر کردی؟مثل یه قهرمان می میری؟ نه،یه جرم ناموسی می بندیم به ریشت و اون موقع همین مردمی که ازش دم می زنی اولین کسایی هستن که بهت سنگ می زنن.

"دوهفته پیش حکم سنگشار دو نفر رو تایید کردن"

-مگه هنوزم از این حکم ها می دن؟!

:کجای کاری؟!معلومه.اجراش هم می کنن.

کف دستات رو نگاه می کنی.پر از خطوط در هم و برهم.

"بیا فالت بگیرُم...عمرت کوتاهه روله..خیلی کوتاه.پیشونیت کوتاس.بخت باهات یار نیس"

"دوسش دارم آقای قاضی"

-پس چرا داری طلاقش می دی؟

"چون دوسش دارم"

عق می زنم.چرک و خون با هم بالا می یاد و کف دادگاه رو می پوشونه.چرا نمی تونه بگه تو تختی که 4 سال تموم با هم خوابیدیم با یکی دیگه خوابیده و نوازشش کرده و نفس های گرمش رو ریخته روی سینش...

و حالا برگشته و می گه هیشکی تو نمی شه.بذار همه چی رو از نو بسازیم.

درس حافظ – دکتر نیکویی

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

بوی گِرس توی اتاق،روی تخت.نفس عمیقی می کشی و می شینی روی همه کاغذهای سفید،خط خطی...روبروت تصویر زن لختی که سیب سرخ تو دستشه و تو که سایه نقره ای میزنی به پشت چشمات به این فکر می کنی که این احمقا نمی تونن گناهایی که کردن رو به گردن بگیرن.خیلی مردونه واستن جلوت و بگن"آره خیانت کردم،دیگه نمی کنم." و همه چی رو می ندازن گردنِ بوی سیب و عطر تن و نبودن ِتو.

پنجره رو وانکنی،بوش می ره تو کوچه،اونوقت می گن دو تا دختر تو این خونه چی کار می کنن؟

"نه حق ِ استخدام تو هیچ اداره ای رو ندارم."

"تا کی می خوای اینطوری زندگی کنی"

"کار ِ چاپ شده چی؟!"   "کار؟!چاپ؟!..."

راستی گوتنبرگ بود که دستگاه چاپ رو اختراع کرد."دیوونه خرخون!همه چی رو حفظ می کردی،همین شد که به هیچ جا نرسیدی"

"به قول بابام بچه ها اینقدر کتاب نخونین درس بخونین"

"هواش سرده"   "آره زمستونای سردی داره،ولی خیلی قشنگه چون آبجوی روسی می خوری و لباسای پشمی روسی می پوشی و می ری تو برفا و به مایاکوفکسکی و تارکوفسکی فکر می کنی.می دونی روسیه خود به خود نویسندت می کنه.شاعرت می کنه.نمی شه بری سن پترزبرگ و شعر ننویسی.حتی اگه اخوان هم باشی اینجا شعر می نویسی.شعر...

"چی کارست حالا؟!"   "شاعر"     "زن ِ شاعر نشو شاعر فقیره    غذای هر شبش نون و پنیره..."

"از فاطی چه خبر؟" با اون قد بلند و پوست سبزه و لبخندی که همیشه روی لباش بود وامی سته روبروم.

"هیچی فوق لیسانسش رو گرفت رفت انگلیس کلاس ِ رقص باله"

روی نوک انگشتاش بلند می شه تا بتونه توی اتاق خواب رو ببینه...ببینه اونی که توی تختش با عشقش خوابیده دوستشه یا نه.و بعد آهسته و روی نوک پا از خونه می ره بیرون و وقتی می یاد سفره رو می چینه و با هم شام می خورن...هر سه...

"روسیه خیلی قشنگه،اومدی که،یه بار دیگه برنامه بذار بیا"

و من به استالین فکر می کنم و زندان های مخوف و کار اجباری در سیبری.به تن لخت ِآدمازیربرف و یخ که تو فصل گرما با آب شدن برفها می یان بیرون و مثل روز اول زل می زنن به چشات.به پاهای تاول زده یِ پدروقتی تو سرمای زمستون می اومد خونه و تو با دستای کوچیکت گرمش می کردی.

تحصیلات پدر:لیسانس اقتصاد   شغل:کارگر   بچه که بودی همیشه پرسشنامه ها رو اینطور پر می کردی...بزرگتر که شدی فهمیدی چرا جاده ها به همونجایی می رسن که ازش شروع شدن...چرا هر کی قدم های بزرگتری داره زودتر به پایان راه می رسه.

سیگاری های آماده رو می ذاره تو پاکت سیگار و موهای پاش رو شروع می کنه به زدن.چرا اینقدر تنت کبودو زخمی یه؟ حالا خوبه که پوستت معلوم نمی کنه.

سرفه می کنم،می رم سمت دستشویی و تموم خونابه ها رو بالا می یارم.تازه ساکشن کردم،ولی دست بردار نیست.

تو کافه نشسته بود روبروم.سرش رو کرده بود تو کتاب و روبروش یه لیوان بزرگ آب پرتقال بود.در رو که باز کردم چشام افتاد تو چشاش.موهاش دو طرف صورتش ریخته بود و بویی که می داد عجیب آشنا بود.زل زد تو چشام و گفت:"سلام.بذار این چند صفحه رو بخونم."

"دورغی شاخدارتر از عشق وجود نداره!"

"اگه ما نتونیم هیچکس نمی تونه."

موهاش رو شونه می کنی و براش می بندی و فکر می کنی کاش بتونه دست بندازه تو تاریکی و بیرونت بیاره.و تو رختخواب که کنارش دراز می کشی  دست می کشه روی پوستِ تنت که داغ ِداغ شده،یه حسی زیر پوستت شروع می کنه به دویدن.حسی که مدتها بود نداشتی.

بوی سیگاری می پیچه دوباره."مهدیه تو دوباره روشن کردی.می میری ها"

"نمی دونی چه حالی می ده توی ِوان.تو رو خدا بیا.یه دقیقه خواهش می کنم"  و توی وان که دراز می کشی و از پشت بغلت می کنه.سینه های سفت و گرمت رو می گیره و می گه"ولش کن.به این چیزا فکر نکن،ما یه نسل ِ به ف ا ک رفته ایم..."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط معصومه مظفری  |