داشت می رفت چتر برداره که گفت:"امروز بارون نمی یاد. هوا شناسی اعلام کرده" .
یه عمره کارش شده این. بشینه پای تلویزیون و ببینه بارون می یاد یا نه. کی قراره برف بیاد و کی قراره آفتاب باشه.حتی لحظه های عشقبازیش رو با هواشناسی تنظیم می کنه...
موهای خرماییش رو از جلوی چشاش کنار زد و گفت:"امروز دیر می یام".
"قرار داری؟"
-"برای مراسم تدفین می رم."
"کی مرده؟"
-"نمی دونم. فقط زنگ زدن و گفتن مرده"
بیا بشین کنار تخت و دستام رو بگیر تو دستات. بیرون داره برف می یاد. "نه، هوا خوبه"
"پس چرا دستات سرده؟".
"همیشه همینطورم"
"نه، یادم می یاد اولین بار که دستات رو گرفتم داغ بود. داغ ِداغ "
چشات رو دوختی تو چشام و گفتی : " حیف شد که چتر نیاوردی و داره بارن می یاد.حالا خیس می شیم "
قرار بود برای خونه نون بخری. از اتاق میای بیرون. دیگه حتی دستگیره ها هم ندیده می گیرنت.نرده ها و خیابان هم . یادت می یاد هر وقت تو اتاقت می خواستی ببوسیش یهو پدر از راه می رسید و در حالی که تسبیحش رو دونه دونه می شمرد می گفت ...اه لعنت به همه این حرفها که حتی خاطراتت رو گند می زنن...نمی تونی به لبهاش فکر کنی و یاد جنبیدن لبهای مادر وقت نفرین خودت نیفتی..." پدر و مادر شدن سخته. بعد می فهمی ما چی می کشیم " .اصلا می شد اینها نباشه. می شد این کوچه نباشه. یا اصلا می شد این خیابون نباشه تا تو نباشی. تا بارون نباشه. می شد از اول این خیابون این همه چاله نمی داشت. تا نمی افتادی توش و دستت رو نمی گرفت. می شد ترس از خیابون نداشته باشی . می شد سایه نقره ای به پشت چشات نزنی . می شد خیابون فردوسی مغازه آرایش نداشت . می شد مغازه آرایشی، رژ لب های اِوِن نداشت . می شد تو تاریکی نفسهای گرمش رو حس می کردی بدون اینکه به " گرگوآر سامسا " فکر کنی...اینکه می یاد تو اتاقت به در تکیه می ده و بهت نگاه می کنه که داری تند تند چیزایی رو تایپ می کنی و به این فکر می کنی این نگاه سنگین رو کی از روت برمی داره. می دونی منتظره تا روت رو برگردونی و با حرکت دست ازش بخوای روی پاهات بشینه و برای یک عشقبازی آماده بشه. عادی شده . همه چی بوسه های شبانه. بوسه های یواشکی پشت کاج های خونشون. وقتی نگاه می کنی که سینش رو می ذاره تو دهن پسرت به این فکر می کنی چه صحنه ای چندش آورتر از اینه که یه روزی با سینه هاش بازی می کردی.
و تو می نویسی: انسان.حالا که لج کردی با همه چی. با خیابون فردوسی. با کوچه های پر چاله چوله. با چتری که همیشه جا می ذاری. داری فکر می کنی به تن لختش زیر بارون. می تونی تصورش کنی.لحظه ای که با صداش برات " لورکا " می خوند و تو فقط حرکت لباش رو حس می کردی و فکر می کردی چه خوبه که از تو دوره و نمی تونه تو لحظه هایی قرار بگیره که برات عادی شدن. می خوای برات همیشه اینطور باشن . برای همین وقتی می گه دوست دارم می گی ممنونم. به لحظه ای فکر می کنی که روی سبزه ها دراز کشید و تموم تنش خیس بارون بود و سینه های فاصله دارش با تند تند نفس کشیدنش بالا می رفت و مانتوش به سینش چسبیده بود و اون رو از هر زمانی زیباتر می کرد.
می شینه هرغروب با مادرش و زنای همسایه در مورد آخرین کریستال های بازار حرف می زنه و به این فکر می کنی پس کی بود که با صدای خش دار برات " مایاکوفسکی " می خوند البته بعضی موقع اشتباه.
قراره برای خونه نون بخری و لباسهات رو بشوری و این ها تنها واقعیت های دنیان.
" مادر! این جاده ها به کجا می رسن؟"
-"به یه جای دور پسرم."
"این جای دور کجاست؟"
خواهش می کنم بغلم کن. خواهش می کنم دستای سردم رو بگیر. بیرون برف می یاد.
نه هوا خوبه. خوبِ خوب. روزی که از خونه زدی بیرون بارون می اومد. تموم لباسات خیس شده بود.
" می دونن اومدی اینجا؟"
"نه، نمی خوام هم بدونن"
"خوب اینطور که نمی شه"
"برای یه اشتباه چقدر باید تاوان بدم؟"
"بعضی اشتباها تاوانشون یه عمره. می دونی."
اینکه بدونی زیر یه چتر خشک بودن همه زندگی نیست. این که می تونه درک کنه لحظه هایی که می شینی و به چشماش خیره می شی نباید بپرسه چته؟
اینکه حالا تسبیحی می گیری دستت و دونه دونه اونها رو می شمری یعنی پدر شدی...
بهت گفتم که هوا خوبه چتر نیاز نیست."تو که باز داری فکر می کنی، نونوایی می بنده ، ها" و به این فکر می کنی که روزی که دستاش رو تو دستات جا گذاشت نه برف می اومد و نه بارون. اصلا این خیابون لعنتی هیچ وقت زیر بارون دراز نکشیده ، تا بارون باریده بوی خاک بلند شده تا بهت بگه اینها خاطره ای بیشتر نیست و صدای زنت رو می شنوی که می گه " تو چه پدر بی غیرتی هستی که برات مهم نیست چی به سر پسرت می یاد "و تو به صندلی هایی فکر می کنی که خاطره هاشون به بوی تن آدم ها آغشته است بدون این که خودشون بخوان.
گفت:"نمی خوام ببینمت ، هیچ وقت" . منم دیگه ندیدمش.فقط یه بار در حالی که بارون روی تنش ریخته بود و موهاش رو آشفته کرده بود و داشت لبخندی تحویلم می داد دیدمش و به تاب دادن پسرم ادامه دادم و الان که نشستم و دارم به بخار چای فکر می کنم می دونم این خیابون هرگز نمی تونه به بارون فکر کنه و این منم که باید برای زن وبچه ای که نمی دونم کجای خاطراتم به من وصل شدن نون بخرم.
دستاش رو گذاشت توی دستام. بوی تنش و بوی تنم. نذاشت تنش باشم و حالا این حس یه عمره که داره از نوک انگشتام بالا می یاد و هری می ریزه توی سینم. چرا روزی که باید چتر می بردم، بدون چتر رفتم.