تبليغاتX
زنی تاریک

به نقل از سایت فروغ شماره 134

چرخی زد و نشست روبروی صورتم . انگار سیاهی همه جا رو پوشونده بود . هوا سیاه . اتاق سیاه و چشاش سیاه . دستام بوی خون می ده . اصلا همش رنگ خون شده . دستای خونیم رو می کشم روی صورتم و صداش بلند می شه بقیشون هم با جیغ زدن اون شروع می کنن به جیغ کشیدن...بال های سیاهشون رو بهم می زنن ، مدام فریاد می کشن . چشاش رو از صورتم می بره سمت دستام .

کلاغ ها مدتی هست که توی سرم آواز می خونن . نه ! مگه کلاغ هم آواز می خونه . دارن هی جیغ می کشن .

داشت آواز می خوند . بنان بود . نون گرم رو گذاشت سر سفره . اول صبحی چه سر و صدایی راه انداخته . تو کوچه همه جمع شدن و یک صدا میگن : "سیموس! سیموس!". و هیچ جوابی نمی یاد . نشسته بودم تو اتاقم . بنان داشت آواز می خوند. بوی نون گرم پیچید توی اتاقم . و صدای یه عده رو شنیدم که میگفتند: "سیموس! سیموس!". چند سالی میشه که توی اتاقم و کنار پرده های سیاهی که آویزون کردم به دیوار دراز می کشم و خیره به سقف می شم . دست می کنم تو زخمای تنم و هرروز خون اونا رو بیرون میارم تا دلمه نبندن و هی عق می زنم و با بوی خون یکی می شه. بوی خون و استفراغ اتاق رو پر میکنه و کلاغا تو اتاق شروع به پرواز می کنن.

"آتشی ز کاروان به جا مانده" هی! صدای زنگوله میاد و یاد روزی می افتم که گرگ به گله زد و سگ گله رو تیکه پاره کرد . با خودم فکر می کنم مگه گوش سگ گله رو نبریده بودم  و هیچ چی یادم نمی یاد.

می شینم تو اتاق . پرده های سیاهی که آویزون کردم و این طنابی که بستم به سقف تا شاید یه روز خودم رو ازش آویزون کنم  تنها چیزایی یه که می بینم . دوباره دست می کنم تو حفره های تنم . حفره هایی که هر روز انگار جفت گیری می کنن و زیاد می شن . بوی گند ازشون میزنه بیرون و یه عده هی صدا می زنن "سیموس! سیموس!".

به فکر نجات چی هستی؟ خیلی وقته حالم از هر چی فانتزی به هم میخوره.

اتاقم بوی تن زنی رو میده که انگار چند بار اینجا زایمان کرده . به فکر بچه هایی می افتم که می تونستم داشته باشم و توی همین اتاق اونا رو سقط کردم . تو همین اتاق ، روی همین تخت. عق می زنم . بالا میارم . یاد روزی می افتم که لبهامو دوختن به هم . از بالا به پایین . می تونی تصویرش رو توی ذهنت بسازی؟ حتی برای یه لحظه.

 عق می زنم. عق می زنم و همه حفره های تنم رو بالا می یارم. همه بچه هایی که از تخت می افتن پایین و سرهاشون بوی گند میده و یکی از اونها در حالی که بند نافش رو از لای استفراغ ها و خونهای کف اتاق بیرون می کشه می دوه و دور می شه. بوی گند تموم اتاق رو پر کرده. " حداقل آشغالا رو بذار دم در تا ببرن" و دوباره صدای مردم رو می شنوی :"سیموس! سیموس!" دست می کنم لای زخم روی بازوم. خون می زنه بیرون. همه جا رو می پوشونه. از بالا تا پایین این لباس سفیدی که تنمه...

به سیگارای نکشیده ای که هی دود می شه و دود می شه فکر می کنم. به استخونهایی که از لای این زخمها میان بیرون و با نوک انگشتات می تونی حسشون کنی فکر می کنم. دارم تموم می شم لای همه این حرفهای مزخرفی که می زنی.

"هی! فکر می کنی تموم مردایی که به تنم دست کشیدن عاشقم بودن؟ " دارم فکر می کنم تموم مردایی که پیشم خوابیدن فقط به تن شهوتیم فکر کردن و لحظه ای که به اوج رسیدن و من بچه هایی رو که از تخت می افتن پایین می بینم...

بوی نون تازه می پیچه تو اتاق . چند ساله که بوی نون تازه توی این اتاق نیومده . شاید سیموس اومده و نون گرم رو گذاشته روی میز که مردم دارن اینطور جیغ می کشن.

 این پرده های سیاه رو نمی کشم کنار. طناب رو هم از سقف باز نمی کنم. کلاغها دوباره دارن جیغ می کشن و من سیگار رو توی جای سیگاری خاموش می کنم بی اینکه بهش پک زده باشم ، بی اینکه بدونم کی تموم شده . و بی اینکه هیچ اتفاق تازه ای بیفته .

می شینم و زل می زنم به سقف و دست می کنم لای زخمای تنم . بوی خون می شینه روی انگشتام و کلاغها دوباره جیغ می کشن . خیلی وقته کلاغا تو سرم قارقار می کنن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط معصومه مظفری  |