تبليغاتX
زنی تاریک

فنجون قهوه رو هل داد طرف من و گفت : " اینطوری که نمی شه ، همیشه می گم تلخ و تو شیر و شکر قاطی ش می کنی . "

سال هاست که همه چی رو با هم قاطی می کنم. مرز بین این واژه هایی که تو ذهنم شکل می گیره و چیزهایی که می نویسم . نوشتم قهوه و همه چی از همین جا شروع شد .

"قهوه بدون شیر و شکر لطفا "

فضای کم نور و بوی چوب توی کافی شاپ حس خوبی بهم می داد. شاید از بوی قهوه بود و شاید هم از بوی ادکلن چاستیتی که زده بودی و هر بار که شالت رو درست می کردی می خورد تو صورتم .

با انگشت های کشیده فنجون قهوه رو تو دستاش گردوند و گفت : " اینطوری نمی شه . " و من به لبه فنجون فکر می کنم که جای رژلبت روش مونده . حالا بعد  ِ حساب کردن میز هر کی می ره سراغ زندگیش .

لباست رو در می آری . تموم تنت پر از زخم شلاقه . 80 ضربه . " باز دیشب مست نشستی پشت رل ؟ "

روی صندلی خودت رو ولو می کنی . آخرین کتابی که برات هدیه فرستادن رو ورق می زنی . قرص ها ؟ قرص هات کجاست ؟ دستات شروع می کنن به گشتن . همه جا رو می گردی . نیست . دراور رو بیرون می ریزی . تموم یخچال رو. کشوی میز کامپیوترت رو . از لای کتابت عکسش می افته بین پاهات . حوصله ی این که خم شی و عکسش رو برداری رو نداری...تو برف داره می خنده . موهاش ، موهای خرمایی ش زیر شال سفید ...

تو کوچه واستادی و مثل ِ بچه یتیم ها به نرگس نگاه می کنی که هر روز عصر دوچرخه آبیش رو ورمی داره و می یاد تو کوچه و بازی می کنه . بهش می گی  " نرگس جون می دی  سوار دوچرخت شم ؟ " و اونم با لحنی لوس می گه  : " نه " و تو گیس هاش رو می کشی و پدر می یاد تو کوچه  با ابروهای درهم کشیده و پر پشتش می گه : " توله سگ ! باز صدای این دختر رو در آوردی ؟ " و تو هنوز اون موقع نمی دونستی تضاد طبقاتی یعنی چی ؟ طبقه کارگر یعنی چی؟  تنها کسی که تو رو خوب شناخته بود همین پدرت بود. همه بچه ها به نوعی توله محسوب می شن . توله های پدر مادراشون هستن که برای یک شب لذت . نه برای یک نصفه شب. نه ، نه ، برای چند ساعت . اه...برای چند دقیقه لذت  ، یه عمر بدبختمون می کنن . بعدش می گن تقدیر این بوده . سرنوشت این بوده . باید یه روز واستم تو روش و بهش بگم : " آخه لعنتی من حاصل چند لحظه لذت توام . "

پدر رو می کنه به عمو مازیار و می گه : " انگار تموم دردهای بشریت رو گذاشتن رو گرده ی ما مردا " پیش خودت فکر می کنی شاید اون هم یه روز این حرف رو به پدرش زده باشه .

" آخه لعنتی چرا نمی فهمی من دارم برای تو اینهمه زحمت می کشم . " زحمت ؟ کدوم زحمت ؟ اینها همش ادای دین ِ . اینها همش انجام دادن وظیفه س . دلم نمی خواد سرباز وظیفه شم . تموم دو سال با پاهای بوگندو می رفتم تو تخت و از فرط خستگی نمی فهمیدم کی صبح شده و برپا زدن .

" بشین ، پاشو "

" احمق  ِ عوضی ، این توالت خوب تمیر نشده "

" انفرادی ! سه روز "

" نه مامان ، سه ماه اضافه خدمت دارم . " تو روی یه گروهبان عقده ای واستادم . عقده کرده بودم . عقده شده بود . همه چی . دوچرخه نرگس . موهای قشنگ عبدالله و چشمای قشنگ شاهرخ و پوست سفید حسن و انگشت های کشیده تو ...

مادر با چادر گلدارش وامی ستاد دم در و با خانوم های همسایبه در مورد همه چی حرف می زدن .حتی جنگ ایران و عراق...و تو نمی فهمیدی برای چی مادر داری؟ به کجای دنیا بر می خوره اگه نباشه ؟

روی صندلی می شینی و شروع می کنی به تکون دادن صندلی . یه قرص می ندازی بالا و چشاتو می بندی . موسیقی شوپن فضای تاریک اتاق رو پر می کنه ... یه هو افتادن یه چیز و کشیده شدن ناخن روی گیتار برقی " کرک همت " رو می شنوی:

I’m your life
I’m your cover, your shelter

Sad but true,
Sad but true

دستات رو می گیری دو طرف سرت . ناراحت کننده س ولی حقیقت داره . نظام سرمایه داری داره تو دنیا انسانیت آدما رو از بین می بره . فقر بیداد می کنه. تضاد طبقاتی ..." سوار ماشین بشید "  و قبل از اینکه فرصت کنی سوال کنی از کجا ؟ سوار ماشین شدی .

از پشت سرت یه صدا ، از کنار گوشت صدای قدم های یک مرد که انگار مثل گنگسترهای امریکا ، کفش پاشنه دار پوشیده که هی تق تق صدا می ده . صدای کوبیدن خودکار روی میز ...

اتاق 1×1 ، نمی تونی دراز بکشی ، حتی پاهات رو نمی تونی دراز کنی . " شب اول قبر خیلی بد ِ ، توی  ِ یه جای تنگ و تاریک " این رو مادر بزرگ می گفت . چشاتو می بندی و منتظر می مونی تا بیان ازت سوال کنن .

یه اتاق 1×1 و سکوت محض . نیمه شب صدای وحشتناک یه جیغ زنانه رو می شنوی که انگار به زور بهش تجاوز شده . صدای تیک تیک ساعت ، چند ساعت می گذره ؟ چند روز می گذره ؟

بوی موهات پراکنده می شه تو هوا و مستم می کنه . دست می کنم لای موهام . تنم پر از زخمه . باور کن مست نبودم .

" پسر خیلی وقته با هم حرف نزدیم "

- " ما کی با هم حرف زدیم؟ ! "

پدر که دم در زندون دستاش رو میذاره تو دستات ، می فهمی طبقه کارگر یعنی این .

چشماتو می بندی . یه قرص دیگه می خوری. صندلیت رو تکون می دی . " انسان دشواری وظیفه ست "

موسیقی کنی جی توی اتاق پراکنده می شه . پاهات بوی گند پوتین می ده . آسفالت های شهر زیر چکمه ی سربازا داره صدا می ده . رژه می رن . رژه . تموم تصاویر از جلوی چشات ...ای لعنت به نرگس و دوچرخه آبیش . لعنت به حسن با پوست سفیدش. لعنت به سکس های شبانه . لعنت به تو با اون انگشت های کشیده و ناخن های لاک زده .

داری فکر می کنی به همه دوست دخترات که بدون تو می مردن . به کرختی تنت وقتی سیگاری بار می زدی و با عبدالله قدم می زدی و حرف می زدی. حرف می زدی . حرف می زدی...

دود ، دود ، خونه که آتیش گرفت انفرادی بودی. داشتی قدم می زدی. اولش 10 قدم . بعد 8 قدم و بعد اصلا قدمی در کار نبود .

نمی دونی نرگس کی ازدواج کرد . وقتی دیدیش حامله بود و تو یاد توله سگ افتادی و یه لبخند زدی...صندلیت رو تکون می دی . فضای اتاقت تاریکه و بوی نم و چوب می ده . برای همین هم هست که حس خوبی داری . تموم تنت کرخت شده . اینطوری که نمی شه . سال هاست همه چی رو با هم قاطی می کنم .

" قهوه بدون شیر و شکر لطفا "

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط معصومه مظفری  |