تبليغاتX
زنی تاریک

به ساعتش نگاه کرد و آهسته گفت : " می دونم این بارهم نمی یاد ". برای اینکه دستاش گرم شه اون رو کرد تو کاپشنش . "عجب برفی یه ."  با این ماه می شه هفت ماه که نیومده سر هیچ قراری . آخه قرارمون این نبود ، قرار بود من باشم و تو باشی و ...حالا تو به همه چیز فکر می کنی الا من... از اولش که من باعث همه این اتفاق ها نبودم...

از اون بالا داری به من نگاه می کنی . به لباس آبی که به من پوشوندن و این شلنگی که به زور کردن تو دماغم . دوباره می افتی پایین و وقتی به روبروت نگاه می کنی ، عکس بچه ای رو می بینی که انگشتش رو گذاشته رو بینیش . تو دوباره بی صدا بلند می شی و می ری اون بالا...

راستی از اون بالا چه جوری یه این پایین ؟ از اون بالا وقتی به من نگاه می کنی حس ترحمت بیشتر می شه نه؟ آخه این کارای بیهوده چیه می کنی؟ یه جای امن کافیه دیگه . چرا بیشتر از این خودت رو تو دردسر می ندازی ...

بسه دیگه این حرفا چیه؟ داشتی تعریف می کردی ، چی شدی که اومدی اینجا...نمی دونم . فقط می دونم من ماستا رو ریختم رو زمین و پدر از خونه رفت و دیگه نیومد...

راستی چرا مادر هیچوقت نگفت چرا قاب عکس پدر دیگه جای همیشگی ش نبود...خوب حالا دوباره شروع می کنی به فلسفه بافی و اینکه مادرا همیشه نسبت به پسراشون حس خاصی دارن و به نوعی محبت اون رو جایگزین محبت نداشته از طرف همسر می کنن...

حالا داشتی می گفتی آخه نفهمیدی چرا وقتی از مدرسه می اومدی و موقع غذا خوردن که می شد ، پدر از سر میز بلند می شد و تو توی چشاش زل می زدی و اون می گفت :" چته ؟ غذاتو بخور؟ "  و مادر گریه می کرد و تو همیشه فکر می کردی آخه یه ماست ریختن اینهمه دعوا نداشت که پدر بره و دیگه نیاد...

داری از اون بالا دوباره به چی نگاه می کنی ؟ به این قیافه که من نیست . یعنی نمی تونه مال من باشه . از کجا معلوم یه روزی همین بلا سر تو نیاد ؟

ادامه بده . مادر چی می گفت . این شلنگی که  به زور کردن تو دماغم داره اذیتم می کنه . نمی دونم چه اصراری دارن که به زور زندگی رو برگردونن تو رگام .

رگ می زنم . رگ می زنم . داد می زنم . دوباره خواب پریشون دیدی ؟ دکترا می گن این خواب های پریشون از کجاست ؟ و من یاد چشمان سگی آبی رنگ مارکز می افتم و اینکه تو خوابهاش هر اتفاقی می افته...

نفهمیدم این لامپ ها که آویزون می کنن روی سقف چه احساسی دارن . همیشه معلقن . مثل حالی که تو الان داری. نه ممکن نیست برای یه موضوع به این کوچیکی گذاشته باشه ، رفته باشه...

پرستار می آد تو . لبخندی می زنه. تو هم می خندی . ادای قهرمانا رو در می یاری که چی ؟ با اینهمه دردی که داری حرف نمی زنی که بگی درد برات مهم نیست.

از وضع تو که بهتره . همیشه رو سقفی . از حرفهای منم که خسته شدی ولی مجبوری گوش کنی . حالا این یه بار رو گوش کن. باید یه فلاش بک بزنم به روزی که نسرین رفت . من که چیزی نگفتم و چیزی نخواستم . آزادش گذاشته بودم که یه روز گفت باید بره . وقتی رفت حس کردم...اصلا چه فرقی می کرد کلی کتاب خونده بودم که این چیزا سرم بشه . خوب شده بود مگه نه؟

داری گوش می کنی . برای تو دارم حرف می زنم . زیر پوستم داره زق زق می کنه . دارم به زور نفس می کشم ...وقتی با تن عرق کرده کنار شمسی دراز کشیدم آهسته در گوشش گفتم دوستت دارم و اون هم گفت درست مثل نسرین. عاشقش بودم . نبودم؟

اومدم خونه. پدر روزنامه می خوند و مادر نبود...هیچوقت نفهمیدی چرا با هم دعوا می کردن؟! دعوا می کردن و در نهایت به من ختم می شد . می دویدم تو کوچه با موهای پریشونم . می رفتم پیش شمسی . شمسی خیلی خوشگل بود و خیلی جوون تر از مادرم و البته مهربون تر . ولی نمی دونم چرا تنها بود و من بیشتر از مادرم دوسش داشتم . اونم بغلم می کرد و می گفت عزیزم...پسرم...

حالا این حرفا رو چرا به من می زنی ؟ من که نمی تونم برات کاری کنم . ولی خوب اگه راحت می شی بگو...امروز حال و حوصله شنیدن دارم . راستی نگفتی اون روز چرا ماستا از دستت ریخت و پدر رفت . نگفتی چرا مامان چشم دیدن شمسی رو نداشت .

حالا که من حوصله شنیدن دارم چرا حرف نمی زنی ؟چرا ساکت شدی ؟ پرستار می آد تو . با همون لبخند همیشگی. دستش رو می ذاره رو صورتت و می ره دکتر رو صدا می کنه. شلنگی که مدام اذیتت می کرد رو از بینیت می کشه بیرون و  وقتی موهات رو از جلوی پیشونیت کنار می زنه و چشماتو می بنده تازه می فهمم که رنگ چشات سیاست نه قهوه ای...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:41  توسط معصومه مظفری  | 

برای امین و هر آنچه هست و نیست...

 

این روز و شب ها بدجور بوی باران می دهد در حالیکه همه زمین را برف پوشانده است . دارم به دیوارهای سیمانی و زمین سرد سیمانی و سلول انفرادی و واژه ای به نام " آزادی" فکر می کنم. دارم به تمام حرف های گفته و نگفته فکر می کنم. دارم یکبار دیگر به همه چیز شک می کنم. به اینکه روز است. به اینکه خورشید همیشه از شرق بیرون می آید چرا که مدتی است در شرق از گرما و نور خورشید خبری نیست. دارم به این سرزمین فکر می کنم که برای هیچ کدام ما وطن نشد و نمی شود . نه برای پدرم . نه برای...

نمی خواهم به هیچ چیز زشت فکر کنم. نه نترس این یک نوشته برای هیچ چیز نوشته شده است . این نوشته برای اثبات هیچ چیز نیست . اصلا این نوشته مرا به یاد هیچ شعری نمی اندازد حتی به یاد این:

"آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای"

نه یاد هیچ چیز نمی اندازد.

نه بوی پیراهنش

نه عطر تنش

نه لبخند لبانش

و نه بغض همیشه در گلو مانده اش

و نه حتی یاد...

نه. حتی این نوشته مرا یاد " امین قضایی"  نمی اندازد

دارد راه می رود می بینی. آهسته و صبور و سنگین. می ایستد. دارم مقاله جدیدی می نویسم... " فکر می کنی آزاد می شوم؟"

"آه اگر آزادی سرودی می خواند   کوچکهمچون گلوگاه پرنده ای"

برای آزادیش از ته دل آرزو می کنم...هنوز دستانم به آسمان نمی رسد حتی اگر پنجره را زیر پایم بگذارم...هنوز خیابان ها  و  کافه ها و سیگارها دلتنگش می شوند می دانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 7:24  توسط معصومه مظفری  |