تبليغاتX
زنی تاریک

 

 

 

 تلفن زنگ می زند. مدام . دستت رومی بری طرف گوشی . به ساعتت نگاه می کنی. " این موقع صبح چی کار داره زنگ زده. "

صدایی زنگ دار و شاد:  "سلام"

با تعجب : " ساعت چنده؟"

-" 6 غروب."

در فضایی معلق سیر می کنی. فضا و زمان رو گم کردی . چرا؟! به موهات دست می کشی باز هم گم شدی تو خودت . گوشی رو می ذاری و دوباره تو تاریکی فرو می ری. بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند."

و ناگهان انفجار خنده ها در ذهنت. در تصویرهای خالی ذهنت و ...

" به زن ها اعتماد ندارم." و من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش. " یادته کی برام  اغوا رو فرستادی؟ "

می دونی که دستات دعوتی برای آفریدن فریبی تازه ست . حالا چه کسی باور می کنه این مار تو آستین این بار عشق باشه ؟ "

خودت هم باور نداری . دستات رو می کشی روی صورتت . می خوای پنجره رو ببندی . " نه. قهر نکن. خواهش می کنم. " و تازه می فهمی به همه جیزهایی که داشتی می تونی یه چیز رو هم اضافه کنی. ناز کردن.

می دونی که همه اینها توهم عشقه. همه تصاویر تو ذهنت. همه و همه....

" به عشق دیگه فکر نمی کنم " و تو پیش خودت فکر می کنی هیچوقت عاشق نبودی . چرا. چرا بودی. وقتی به رگهای برجسته گردن پدر فکر می کنی که چطور می زد وقتی روی سینش دراز کشیده بودی و لباش رو بوسیده بودی. چشماش رو بست و گفت: " خواهش می کنم من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم تو این کار رو نکن "

" پس یه چی بگو " و در حالی که لرزش اندامش را زیر پوستت حس می کردی گفت : " عاشقتم. ولی مجبورم پدرت باشم. "

حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه . پنجره ها رو باز کنه و با چراغ روشن بگه " پدرتم ولی می خوام عاشقت باشم . "  و وقتی روی سینش دراز کشیدی به تن لختت  دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنت . گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ،  که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند.

روی سینه هات انگشتاش شروع می کنه به بازی کردن و صدای قلبش رو می شنوی که هی تند تر و تند تر می شه و مدام می گه: " تنت...تنت...دوزخی که می خوام توش گم بشم..."

و خیسی اندامت رو روی انگشتاش حس می کنی و لبات رو می بوسه و می گه: " دخترم . دخترم. دوستت دارم..."

"ساعت ۶ زنگ بزن کارت دارم "

 مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ...

زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...

" بیا بدون پیش فرض با هم حرف بزنیم ..."

می زنی . می زنه... نفس نفس می زنه. دوباره زنگ می زنم. جسور می شوی " هر چی باشه دوست دارم." می زنه..."نمی تونم وقتی دوستت دارم بگم ندارم . نمی تونم بگم عاشقت نیستم وقتی عاشقتم. "

و تو می لرزی . تمام اندامت می لرزه. می دونی که گرفتار شدی . یه بار دیگه...می گی :" من هم..."

و حالا که می ری تو تخت براش می نویسی" بی تو خوابیدن  تنها  بعد از این عذاب آوره..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:29  توسط معصومه مظفری  |