برای مینا
جمع شدم تو خودم.در اتاقش بستس.داره آروم نفس می کشه.فکر می کنم که داره آروم نفس می کشه.سه روزه كه به جای تموم روزهايي که روی تختش می خوابیده گرفته خوابیده.الان هم داره به در و دیوار اتاق فحش می ده.به من، به مادر، حتی به مینا.
"می دونی اسمش چیه؟!مینا.می بینی چه اسم قشنگی داره" دارم به مینا فکرمی کنم که هنوز نرسیده و شایدم نرسه."هزار بار بهش گفتم به دخترای این دوره زمونه اعتمادی نیست:مادر هزار باراین رو گفته بود، اما نه گوش من بدهکار بود نه اون.نفسم بريده بريده مي شه."مامان اين ميناست."
بوی گچ تموم دستاش رو پر می کنه.گچ، گچ، مجسمه های گچی، مجسمه من، مادر وحتی مینا."می دونی سال آخر تئاتره، با مادرش زندگی می کنه."
گیج گیج تاب می خورم توی اتاق.مادر داره دوباره به هر دوی ما فحش می ده:":لعنت به شماها.به خیالم بچه بزرگ کردم که عصای دستم باشه، نه یه بار رو دوشم، آخه مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم."تموم ذهنم رو صداي مادر پر مي كنه ، مي ياد بالا و من هي عُق مي زنم.
دنبال جعبه قرصام مي گردم.تكونش مي دم.گیج می خورم توی اتاق، روی تخت، روی پوستر بازیگرايی که دیگه اسمشون روهم نمی دونم.اصلا چه فرق مي كنه.مهم ميناست كه هنوز نيومده و شايدم نياد.
لباس سفید می پوشم با دمپایی ابری.مادر میگه:"بعد اینهمه سال..."سفید می شی روبروم مثله اولین روزی که حس کردم دستام بوی گچ می ده.می گفتن هنرمند خوبی می شم، اما نشدم.اینهمه مجسمه یکی تو نمي شه.یکی من نمی شه.مینا !گفتم این بار می خوام تو بشه ولی نشد.مادر، مينا، ديوار، مجسمه، گچ، همه وا مي ستن روبروم...
توی راهروی طولاني راه می رم .دو طرف رو دارن سفید می کنن و در اتاقش بستس.صدای سمفونی پنج بتهوون از اتاق پدر می آد،سالهاست که این صفحه رو نمی ذاشت."فکر می کنی پدر چه شکلی شده باشه؟"
قرص رو می خورم و دراز می کشم روی تخت.سرم گیج می ره و بوی گچ توی ذهنم غوغا می کنه.به کمی خواب احتیاج دارم.مینا اجازه بده ،خواهش مي كنم. اجازه بده هر وقت بلند شم می سازمش.تلفن که زنگ خوردخودش گوشی رو برداشت.خودش بود.مینا بود.دمپایی های ابریم رو پيدا نمي كنم.كسي اونا رو برداشته و نمی تونم برم کارگام.همیشه باعث آزار منه.مادر رو می گم. داره دوباره فریاد می زنه:"ای خدا، چرا من؟"دمپایی های من رو ندیدی؟میشه اونا رو بدی به من؟
توی راهرو راه می رم.پدر می زنه به پشتم و می گه:"پسر زندگی مثله یه کتاب باز می مونه، تا وقتی خودش اونو نبسته تو اون رو نبند."
توی کارگام هیچ اثری از مجسمه نیست .می دونم وقتی نبودم مادر همه رو داده بردن.می شینم پشت میزکار.می دونم درست می شه.بعد از این سه روز می آدبیرون با دستای گچی و می گه این بار درست شد.مینا که بیاد همه چبز درست می شه.به مجسمه نگاه می کنه ومی گه:"تو همیشه همینطوری هستی غیر قابل پیش بینی."مادر، مينا ،گچ، مجسمه هاي گچي.
مینا که بیاد دوباره سر هم داد می زنن و مینا می گه:"تو منو درک نمی کنی، دوباره داری رو اعصابم راه می ری."
جمع می شم تو خودم.توی اتاقی که هیچ جیزش مال من نیست.جعبه قرص هام رو پيدا نمي كنم. سرم گیج می ره.تاب می خورم روی اتاق.روی تخت.روی تابلوهای نقاشی پدر.روی سمفونی پنج بتهوون.روی دمپایی ابری.می دونم، مي دونم ،بعد از این سه روز میناکه بیاد همه چی درست می شه.از تخت بلند می شه و پرده رو از روی مجسمه برمی داره و می گه:" مینا! 15 سال منتظر تو بوده این مجسمه که منم."
نقد و نظر دوستان:
سلام
من در پست قبلی هم میخاستم بگم که زبان شعر با زبان داستان فرق داره .
شما شاعرانه داستان سرایی میکنید که این به نظر حقیر خوب نیست .
البته منکر کاربرد زبان شاعرانه در داستان نیستم ولی الزامات متن را ارجح تر میدانم.
حالا به نظر شما چه ارجحیتی بود که شما شاعرانه روایت کنید .؟
اگر برای روایتتان زبانی ساده انتخاب میکردید متن تاثیرگزارتر ولذت بخش تر میشد.
شما نویسنده خوبی هستید و بهتر می شید اگر سعی کنید در نوشتن شخصیتها را در اثر زنده کنید نه در شکلی که شما دوست دارید یعنی بگذارید نوشته شما و زبان شما من را به لایه های زیرین داستانتان پرت کند نه اینکه شما من رو هل بدید پائین ضمن اینکه متکلم وحده بودن در روایت این شکل دست و ذهن خواننده رو برای همزاد پنداری کوتاه میکنه. ایجاد فضای پیچیده با استفاده از ساخت تصاویر و توضیحاتی مث اینکه در یک خانه شلوغ هستید کمک زیادی به اینکه شمارا فردی با ذهنیت مشغول و درگیر با فضا نشون نمیده استفاده کم و نادرست از ارجاعات بیرونی که میتواند در داستانهائی با خط روائی به این شکل به عنوان کمکی برای داستان نویس محسوب شود در اثر شما به عنوان یک عنصر خنثی عمل کرده است مثل اصرار شما در برقراری ارتباط بین افراد داستان بوسیله مجسمه و دیالوگهائی که بر محوریت مجسمه رد و بدل می شود. البته دیالوگ که نه، مونولوگ. در هر صورت تلاش شما تحسین بر انگیز است.
سلام معصومه عزیز.
داستان را خواندم. نه یک بار. نقد داستان نمی دانم با این حال خوشحال ام از این که نسبت به پست قبلی کاری بهتر و پخته تر میخوانم. روایت منسجم تر و زبان پرداختش بهتر از کار قبل بود.
به نظر من این داستان نسخه جدید و پرداخت شده تر داستان قبل است. همان نوع آدم ها و همان دیدگاه. با همان عناصر پر تعلیق و تم چشم انتظاری. با این تفاوت که پایان بندی بسیار عالی نسبت به اثر قبل دارد. تعلیقی که ساخته اید از شخصیت ها و خود روایت گرفته تا فضای داستان که دست آخر به ادبیات وهمی پهلو می زند(این نقطه مرزی اثر است!). تکرار عنصری چون نقاشی- اینجا مجسمه در کار تان اینجا وضوح و درخشش بیشتری دارد. امامن حس نکردم که زبان شاعرانه ای بکار بردید. شاید زبان قوی و لحن مناسب این توهم را ایجاد کرده باشد که زبان شاعرانه دارید. امااین لحن یکدست که همه فضاهایتان را یکنواخت جلوه داده است هر چند ممکن است در بدو امر حسن به نظر برسد، اما فکر نمی کنی این لحن می تواند تنوع بیشتری در زبان متن به خود بگیرد(هنوز هم نسبت به این نکته اخیر مشکوکم چون یکی از جنبه ها تعلیق سازی ات بر می گردد به لحن و زبان آدم هایت)...
دست آخر، خوشم آمد از این داستان.
پیشنهاد چند داستان کوتاه و رمان با ارزش از نویسندگان این چند ساله اخیر بده. واقعا در کوما بوده ام چند سال و بی خبر.
همیشه بنویس از نظرگاهت که خوب می بینی.
بهار:
نوشته هاتو دوست دارم می دونی این داستان یه جورایی تو ذهن من یکی ادامه ی داستان قبلی بود . همون شخصیتهایی که یکی یکی از پشت پرده بیرون میان و تو انقد درگیر تک گویی های راوی یعنی همون شخصیت اصلی هستی که وقتی چشم باز میکنی می بینی صحنه پر شده از ادمهایی که دوستشون داری و بعضی هاشونم غیر قابل تحملن .
سر گیجه رو حس میکنی بوی گچو و خیسیشو میشنوی ومی بلعی و اینکه دوست داری بازم ادامه داشته باشن حتی سختی ها و سر درگمی هاش ......
بازم بنویس بنویس بنویس بنویس و نوشته هاتو برای بقیه بخوون بخون بخون .
معصومه جان!
نتونستی منو بترسونی یا حتا بپیچونی و یا کله پام کنی ... این ها انتظار های من از نوشته ی توست. درست یا غلط. من کم داستان نخوانده ام تو سال های عمرم. نه می تونم تو رو فریب بدم نه خودم رو . این نوشته ی تو داستانه ، ولی آشنا و خیلی شبیه دیگر داستان های خوبی که نوشته می شود توسط این و آن که هستند و گاه اسمی هم دارند در داستان نویسی ، اما به واقع نیستند ! چون که رسمی ندارند مال خودشان در نوشتن و این می شود که شبه داستان تولید می کنند ...
تو ویژه تری دختر!
فعلن داری می نویسی تا یکهو ببینی که نوشتن داره تو رو می نویسه!
..
..
..
اون همون معصومه ای ست که غافلگیرم می کنه . منو می ترسونه و می پیچونه!
سلام معصومه جان!
داستان زيبايت را چند بار خواندم و لذت بردم .من هم با دوستان هم عقيده ام كه اين داستان در ادامه كار قبل و يك گام بلند رو به جلو بوده است .به زعم من مشخصه ي اصلي كار فاكتور تخيل و وهم است .حال مي شود پرسيد چه ضرورتي دارد كه در اين چنين داستاني تخيل اينقدر نمود داشته باشد؟ پاسخ اين پرسش را مي شود اينگونه داد كه تخيل قدرت نفوذ به زير پوست ظاهري واقعيت را دارد .همواره واقعيات عيني ،عين واقعيت نيستند و اينجاست كه هنرمند با ابزار تخيل پوسته ي ظاهري عينيات را مي شكافد و به درون واقعيت نقب ميزند و حتي واقعيتي نو مي آفريند. البته بايد مراقب بود كه موازنه ي مناسبي بين تخيل و عينيات برقرار گردد و ارجاعات مناسب و به موقع به واقعيات بيروني داده شود تا كار بيش از حد انتزاعي وغير ملموس نشود.در واقع ساختار اثر بايد در خدمت شخصيتها باشد. به بيان بهتر شخصيت خاص ساختار خاص خود را مي طلبد.
نكته ي ديگري كه مي توانم بگويم كاركرد خوبي است كه از ديالوگهاي دستكاري نشده در كارگرفته شده است .به قول همينگوي در ديالوگهاي دستكاري نشده است كه بيشترين كنش وجود دارد .البته من دوست داشتم كه شخصيت اصلي داستان و ساير شخصيتها كنش گر تر بودند و همانقدر كه به فضاسازي اثر توجه شده به همان ميزان هم به تعريف وقايع در بستر زمان و كنش و واكنشاهاي جانانه تر كاراكتر هاي داستان توجه مي شد و به اين ترنيب خود به خود به غلت رويداد ها هم پرداخته مي شد .معصومه ي عزيز ! به گمانم اگر در كارهاي آينده از كنشهاي بين كاراكتر ها براي فضاسازي و شخصيت پردازي و روايت وقايع بيشتر استفاده كني ، آنگاه مي توانم ادعا كنم كه داستانهاي پركشش تر از اين نيز مي تواني بنويسي .
هماره پايدار بماني و نويسا
معصومه خانم این داستان - شعر گیجم کرد. مثل نوشته هایی می مونه که آدم واسه خودش تو دفتر خاطراتش می نویسه و نمی خواد م هیچکس بخونه. شایدم استفاده از این ضمیر این حسو می ده.
سلام معصومه جان
داستانت را خواندم ... با فلاح عزیز اما مخالف هستم ... نمی گویم این دست کارها انجام نشده است ... نه ... شده ... اما دو نکته قابل توجه است ... یک ... مگر قرار است که هرکس یا قلم به دست نگیرد یا اگر گرفت نو نگاری کند ؟ ... دو ... این کار اگرچه کار تازه ای نیست اما از آن دست کارهاست که تم آنها در داستان فارسی هنوز به اندازه ای با مقیاس شباع دست مالی نشده است و هنوز پتانسیل های نهفته و قابل بسط و توسعه ی زیادی دارد ... حالا اینکه معصومه مظفری هم وارد حیطه ی آن شده است حرکت خوبی محسوب می شود ... که البته خوب هو وارد شده است ... فلاح هم البته تاکید کرده است که تو ویژه ای ... من حداقل می توانم بگویم که معصومه این حیطه را در محدوده ی شناخته شده است خوب شناخته است ... حداقل می شود دید که عناصر آن را می شناسد و به کار برده است ... حالا بحث کیفیت این به کار گیری جداست که جای پرداخت بیشتری دارد ... به هر حال الان شیرجه ای اتفاق افتاده در این فضا و طبیعی است که در قدم بعدی باید منتظر شنا باشیم و بعد هم خدا را چه دیدی ... اکتشاف و بسط و ... نقطه ی قوت این کار اجرای بسیار خوب تعلیق هاست که از عناصر بسیار مهم فضای این دست کارها به حساب می آید ... من به عنوان نقطه ی ضعف این کار دست روی طول آن می گذارم ... این کار کش آمده است ... این را با توجه به موجودی ملات و غلظت آن می گویم ... با مواد و ملاتی که توی این کار هست برای رسیدن به این طول باید کمی آن را رقیق کرد و کشید ... این اتفاق گرچه در خدمت پیچیده شدن بیشتر ساختار ماز گونه ی آن شده است و بر تو در تو شدن و پیچیدگی آن افزوده است/که به نظر می آید ایده آل نویسنده هم بوده/ اما به هر حال از کیفیت اثر کاسته است ... در هر صورت برایت آرزوی موفقیت می کنم معصومه جان
- نمی خوای این لعنتی رو خاموشش کنی؟
خاموش می کنم سیگارم را و دست هایم همه اش می شود گچ گچ گچ...
- نمی خوای فراموشش کنی؟
فراموش کنم؟که را؟ سیگار گچ یا مینا مینا مینا...؟ شده ام مثل کسی که می خواهد چند سال خاطره را بالا بیاورد و همه اش را بریزد توی گچ گچ گچ که بشود مینا مینا مینا... خاطراتش مثل انگور توی کوزه ی کارگاهم چند سال مانده و حالا تمام انگورها(خاطرات) شده اند شراب شراب شراب و وقتی سر می کشم خاطراتم را همه اش را بالا می اورم بالا بالا بالا تا سقف کارگاه. تمام است! اما چی؟ مجسمه؟من؟سیگار؟ یا مینا؟ مادرم بر می دارد مجسمه را می گذارد روی طاقچه ی کارگاه و وقتی می خواهد به پدر نشانش دهد نمی داند چه بگوید: مجسمه پسرم گچ یا مینا مینا مینا...
من را که روی پرت ترین نقطه ی زمین...
سلام دختر باران و دریا...
چند روزی را بد قلق شده بود این تن ی که تو می نویسی اش... من می نویسم اش البته بعد از نقاهت... حالا بگو ببینم این ها که می گویند اینها واقعی نیست از واقعیت یک تعریف درست درمون دارند توی بقچه شان؟... این شبهایی که با تن ام درگیر بودم واقعیتی را پیدا نکردم که اینها توی خیالاتشان ازش حرف می زنند!!!...
این داستان من را یاد فیلمی انداخت که هر چقدر فکر می کنم اسمش یادم نمی آید... برعکس "درخت گلابی" که هنوز مثل وهمی توی تن ام مانده است... می دانی داستانش همین بود مثل "بانو" ... نوشتن و توی توهمات واقعی دست و پا زدن... برای پیچاندن و ترساندن هم زمان داریم تا برگردیم به زمانی که شاعر و نویسنده پیامبر بودند و حکم دهنده!... منظورم زمانی است که میگویند "زمان" در دوره ای خودش را تکرار می کند!...
ما شاعران ساده ای هستم... صاده!!!...
دلم دل تنگه... ت ن گ ... کجایی دختر... دورم ... د و ر ... م!
من که به آخر رسیدم هل خوردم گفتم دوباره بخوانم.... دوباره خواندم: اما معصومه! دیگه اینبار غافلگیر نشدم. دست متن برای من رو شده بود برای بار دوم رفتم دنبال این که ببینم توی اجزای این متن چه اتفا قی افتاده است. نمی دانم یا من پیدا نکردم یا ضعف از این است که اساسن من یه داستان خوان نیستم من تنها کتاب داستانی که جدی خوانده ام این سالها از نجدی است ( البته کلاسیک هارا که کم و پیش همه خوانده اند) چند تا کار پست مدرن هم دو سال پیش از چند نویسنده ی زنده ی امریکای خواندم خیلی جدی... وبرای چند بار.....که برایم شگفتی خاصی داشت ...حسابم را ازالان باتو روشن کنم من نقد داستان نمی دانم و هر چه که اینجا بنویسم کاملن حسی است از همین زاویه من این کارت را از کار پست اول جلو ترمی بینم این را نرمش کلامت و ایجاد انگیزه که من بر گردم و دوباره داستانت را بخوانم می گوید....صبر می کنم تا باز بشنوم