تبليغاتX
زنی تاریک

نمی دونم اولین بار کی دیدمش؟چه ماهی؟چه سالی؟چه روزی؟فقط می دونم فصل گیلاس نبود.باد هم نمی اومد.زیر درخت گیلاس پدر بزرگ که به خاطر تولدم کاشته بود نشسته بودم و داشتم با آخر فیلمنامم کلنجار می رفتم که با بالا پوش بلند آبی حریرش که روی زمین کشیده می شد اومد و یه ظرف گیلاس داد دستم و گفت:"خوشمزس" و اینطوری تمومش کرد.

نشست پشت بوم نقاشیش.پک محکمی به سیگار وینستونش زد و اونو روی لبه بوم گذاشت و شروع کرد رنگ ها را با هم مخلوط کردن.بوی رنگ فضای اتاق رو پر کرد و من به سیگارش خیره شده بودم که آروم آروم داشت دود می کرد.روسریش رو پشت سرش بسته بود.درست مثله مادرم موقع آشپزی.ولی نمی دونم چرا هیچوقت آبش با مادرم توی یک جوب نمی رفت.مادرم که اصلا انگار نمی دیدش.خیلی وقت ها می گفت:" پسر تا کی می خوای اینطوربمونی؟"سیگارش رو از روی بوم برداشت و پک دیگهای بهش زد و گفت:"اینطوری تمومش نکن،کلیشه ای میشه،مخاطب تعلیق رو دوست داره"

می دانم داری به فصل ها فکر می کنی و بخاری که روی شیشه است برای باران پشت پنجره.فقط صدایش را می شنوی،پرده های قهوه ای خانه ات کشیده شده.همیشه همینطور است،بسته.همیشه آنها را می بندد.داری فکر می کنی به اینکه باید جور دیگری تمامش کنی.باید نشانش بدهی همیشه هم حرف حرف او نیست.

از خواب بیدار می شم.صدای بارون قطع شده.از روی شونم نگاهی بهش می ندازم موهای بلند سیاهش روی پوست سفیدش ریخته.چند تار موش،صورتش رو پوشونده اونو از صورتش بر می دارم.همیشه این چیزهاست که باعث می شه چیزی نگم.

زیر دوش به پوست شفافش فکرمی کنم و اینکه الان بلند می شه.موهاش را با ظرافتی خاص بالای سرش جمع می کنه.دستی به صورتش می کشه و از اتاق بیرون می آد.

نشست پشت بوم نقاشیش.نقاشی هایی که هیچوقت اونا رو ندیدم.نخواستی ببینی.نخواست ببیند.

کنار دستت چای می گذارد.با یک لیمو ترش.صفحه موسیقی را عوض می کند و با بالاپوش بلند آبی حریرش می چرخد و می رقصد و مدام تو را دعوت می کند.می داند که نمی توانی برقصی و این را مدام به رخت می کشد.فکر می کنی چرا بدون او نمی توانی همیشه خواسته ای بگویی:"اینبار نه!"ولی باز می آید و آخرش را به نفع خودش تغییر می دهد.

مادر روی کاناپه می نشیند."پسر این چه بساطیه برای خودت درست کردی،یه سر برو بیرون ببین چه خبره؟"دلش خوشه.پرده رو نمی تونم باز کنم.چه برسه خیابون.من همیشه پنجره رو بدون پرده خواستم ولی همش پرده رو می بنده و میگه:"تو خونه رو می بینن"

همیشه چایت به موقع کنار دستت است.خودکارت روی میزت وکاغذهای سفیدت زیر دستت.خودکار را روی میز پرت می کنی،"اینطوری که نمی شه "سیگارش را از روی بوم نقاشی بر می دارد و خاموش می کند.موهایش را بالای سرش جمع می کند و می گوید:"رنگ ها را نمی تونم با هم مخلوط کنم."دست هایش همیشه بوی رنگ می دهد."

-اینبار نه به تو ربطی نداره،خودم می دونم چی کارش کنم.

-تو نمی تونی این کار رو بکنی این منم که همه چیز رو تموم می کنم.

-نه اینبار نه

-داری اذیتم می کنی دوباره،از پیشت میرما

انگار منتظر بودی که بشنوی می روم

"خوب برو"

نه بدون اون می میرم.می دونم قبل از اینکه به اتاق برسه.می رم و مثله همیشه جلوش رومی گیرم.بلند میشه و به سمت اتاق می ره.هنوز از جام بلند نشدم.چاییم را لای انگشتهام می گیرم،اینبار نه.

چمدانش را بر می دارد.درست جایی ایستاده ای که پشتت به اوست.پشت سرت ایستاده است.سنگینی نگاهش را حس می کنی.چشمانش برق می زند،می دانی.

پرده ی قهوه ای اتاق بسته است.در سالن را باز می کند.می دانم که می روم و جلویش را می گیرم مثل همیشه.می روم و می گویم "نرو،بدون تو می میرم."و او مثل همیشه می گوید:" پس هر چی من بگم" و دوباره شب های بی خوابی و کابوس زده،شب های آلپرازولام ومالیخولیایی ات شروع می شود که مجبوری بنشینی و ببینی که نقاشی می کشد و با بالاپوش آبیش می رقصد تا حرصت بگیرد که چرا نمی توانی رنگ ها را مخلوط کنی و بچرخی.از حیاط می گذرد و پیش خودت می گویی به در حیاط نرسیده بر می گردد.بر نمی گردد.نمی دانی چرا جلویش را نگرفتی.شاید بخاطر" اینبار نه"آرام می نشینی و چایت را سر می کشی.سیگارت را روشن می کنی.پرده را می کشی.باران باریده و زمین خیس است.فصل گیلاس نیست.تمام حیاط پرازبرگ است.پدربزرگ استخر را تمیزمی کند وبرگ ها  را از روی آب برمی دارد.توی حیاط داری با خاک بازی می کنی.بازی می کنی.بازی...

می دانی،می آید،می آید و زنگ خانه را می زند.می آید و همه چیز را به نفع خودش تغییر می دهد.

نشسته ای پشت میزت.خودکارت هنوز روی میز است و سیگارت به انتها رسیده است.سیگار دیگری روشن می کنی و می گذاری گوشه ی لبت.شروع می کنی به نوشتن.

زنگ می زند،آمده است،می دانم،می دانم دوستش دارم با تموم وجودم.ولی اینبار نه.اینبار در رو براش باز نمی کنم.

به بوم نقاشی اش نگاه می کنی.چرا اینهمه مدت ندیده ای چه کشیده است.چه می کشیده است.زنگ می زند.باز نمی کنی.اینبار نه.باز نمی کنم.می دانم.آخه بی معرفت موقع رفتن هم پرده ها رو کشید و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط معصومه مظفری  |