تبليغاتX
زنی تاریک

 

ساعتت زنگ می زند. یک صبح دیگر آغاز می شود.بلند می شوی واول به موبایلت نگاه می کنی تا ببینی به یک تحصن و یا تجمع یا چیزی مشابه این دعوت شده ای یا نه؟

دوش آب سرد می گیری. تابستان امسال چقدر گرم است و تو هم که ماشین نداری تا سوار شوی و کولرش را روشن کنی و به این فکر کنی میوه های امسال چقدر گرانتراست. تازه بااین داستان بنزین مشکلات بیشترهم شده است. وقتی آژانس می گیری باید مسیرت را بگویی. اگر طولانی باشد ،مطمئنا جوابت نه است و باید در این گرما که آفتاب توی سرت می کوبد پیاده روی کنی .اشکال ندارد.زیر دوش آب سرد، فقط می خواهی به قطرات آب فکر کنی که می شنوی "آب رو زیاد باز نذار پول آب زیاد شده ، بخاطر بنزینه" و تو نمی دانی چرا یکی از مسوولان بلند پایه مملکت گفته مشکل بنزین فقط مشکل بخش کوچکی از مردم ماست. باز مهم نیست،مهم این است که عده ای فکر کرده اند تو آدم مهمی هستی و یک روز را به نامت خوانده اند.

کیف دوشی ات را بر می داری و کاغذ های خبر،واکمن و دوربینت را چک می کنی . حالا که کیف دوشت آنقدر سنگین است که تاب تحملش را نداری،حالاکه داری به تمام عالم و آدم شک می کنی،حالا که با این شغل دست به گریبانی ،نه می توانی از آن دست برداری و نه در آن آینده ای داری وبه آن اعتیاد پیدا کرده ای ،راه می افتی توی خیابان.

رفتگر زحمتکش شهر در حال جارو کردن خیابان است. به تو سلام می کند،مثل اینکه پیشانی سفیدی تو تا اینجا هم کشیده است.پرنده ها پر می زنند و یاد روزی می افتی که برای رای آوردن کسی که از جامعه مدنی و مردمسالاری حرف می زد ،چقدر تلاش کردی ،چه عکس هایی گرفتی و چه مطالبی نوشتی. گفته بود می آید و با دستانش به تمام چشم ها هدیه می دهد .از کویر بودو بادو شن.از خاک بود و از باران نبود. اما تو از باران بودی. وداع گفتي  با اشکهایش.یاد روزی می افتی که کتابهای ترجمه به سرعت مجوز می گرفتند و تو حریصانه آنها را می خریدی. اشک در چشمانت جمع می شود وقتی یاد روزی می افتی  که مردم رشت ، ساعت 5 عصر در چهارراه میکاییل جمع شدند و شعار دادند"زندانی سیاسی آزاد باید گردد"و عده ای که چهره هاشان را پشت سپری شیشه ای پنهان کرده بودند،آنها را زدند و شهرام و رضا را بردند و چند روز بعد در حالیکه دندانهایشان شکسته بود و کنار چشم رضا تا چانه شکاف برداشته بود آزادشان کردند و همان موقع سرهنگ ...گفته بود :"خانم فلانی شما چرا؟تو رو خدا برو خونه" و تو گفتی: "من خبرنگارم" و گفت: "گور پدر خبرنگاری، پدرت رو در میارن برو خونه" و تو رفتی داخل کوچه و ایستادی و نگاه کردی که چگونه مردم را می دوانند  با باتوم هایی که نه دژخیم می زد نه دشمن و نه استکبار.باتومی که من می زدم، تو می زدی، ما می زدیم و پیش خودت می گویی کدام دشمن؟کدام مرز؟کدام غیر خودی؟کم کم می آیی و به شهرداری رشت می رسی که امسال صد ساله می شود.امروز می خواهی به هیچ چیز ناخوشایند فکر نکنی. فقط گدای شهرداری مثل همیشه می گوید از دنیا چه خبر ومی خندی و می گویی هیچ...منتظر تاکسی هستی ولی یافت می نشود. نمی خواهی به مشکلات بیندیشی.آخر امروز روز توست.

نمی خواهی به هیچ چیز بیندیشی، به خیابانهای خسته این شهر،به جوانان معتادش، به بیکاری ،به فقر و هزار چیز دیگر،اما نمی شود. از کنارت زانتیایی می گذرد و فکر می کنی چه وقت با او مصاحبه کرده ای؟ کی؟کجا؟پیاده راهی می شوی. اینجا سبزه میدان رشت است .از دوم خرداد گذشته ، از قتل های زنجیره ای، از 18تیر،از همه و هنوزشهر خسته دارد آرام آرام نفس می زند .حس می کنی امروز، روز آخرش است. به شالی فکر می کنی؛ به اینکه درستر وقتی که شالیکاران در حال برداشت محصول هستند،برنج خارجی وارد می شود.به همه این چیزها فکر می کنی .به استاد بهزاد، پروفسور رضا،پروفسور اکبرزاده،دکتر سمیعی ، چرا که مجسمه شان را در سبزه میدان گذاشته اند تا تو باورت شودهستی.

منتظر این هستی که بشنوی کارگران معترض کارخانه الکتریک پوشش کنف کارو... جلوی در استانداری جمع شده اند، چند تا از آنها سکته کرده و تو نمی دانی همه ی این ها  یعنی چه؟

یاد هیچ چیز نباید بیفتی چون همه چیز غمگینت می کند .یاد هواپیمای c-130 می افتی و علیرضا افشار،علیرضا برادران و...و به این فکر می کنی که در گوشه ای از دنیا جنگ است و برادرن و خواهرانت را می کشند، برای نفت برای زمین و آنها مبارزه می کنند برای یک کف دست نان و اینجاست که شک می کنی به همه چیز،حتي به خودت که چرا نمی توانی دوربینت را برداری و این عکس ها را بگیری و بدون ترس بزنی صفحه اول روزنامه ات و قلم برداری و بنویسی در ستون همیشگی ات.مهم نیست امروز روز خبرنگار است. چه فرقی می کند چه کسی یادش مانده یا نه ؟مهم این است که تو می دانی در این کشور هیچ اتفاقی دلشادت نمی کند.هر روز منتظر شنیدن خبر بدی هستی.فاجعه ای حادثه ای و ... و این شعر اخوان را زمزمه می کنی:

قاصدک

هان چه خبرآوردی

وز کجا وز که خبر آوردی

انتظار خبری نیست مرا

وقتی خسته از سر کار بر می گردی،می دانی،می دانی از روز، از رنج و سختی روز هم که فارغ شوی، تازه به شب های درازی می رسی که جانت را تا سپیدی صبح می گیرند. شبهایی که تمام نمی شوند و تو آنقدرتقلا می کنی که همه چیزت را از دست می دهی و به یکباره فرو می ریزی. آرامبخشی می خوری و آنقدر دور خودت می چرخی و کتابهایت را ورق می زنی که همه دنیا روی سرت آوار می شود.موسیقی شوپن می نوازد و می دانی هیچوقت دیگر نمی توانی عمر رفته ات را جبران کنی و تو بعد از سالها دنبال بهانه ای می گردی برای سکوت،از پا افتادن و دیگر تقلا نکردن و حس می کنی نفس که می کشی هوای مسموم را به ریه هایت می فرستی.

زندگی ات مچاله می شود در یک مشت ، فقط یک مشت و مقداری روزنامه آرشیو شده زیر دیوارهای زندگی که روی سرت آوار شده اند. داری خفه می شوی و با این همه سوال بی جواب در هم می ریزی و اعتراف می کنی هیچوقت مثل دیگران نبوده ای...

دروغ،دروغ،دروغ،باور کن اینجا آخر خط است و تو دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداری و تمام می شوی تمام.به فاصله فرو ریختن مشتی شن از لای انگشتان کاغذی وهمه چیزتمام می شود تمام...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:58  توسط معصومه مظفری  | 

امروز مرداد است.با هوای گرمش.آفتاب سوزانش و البته میوه های رنگارنگش.مرداد است و ماه تولد من.زندگی با تمام جنبه هایش در جریان است.دوست دارم چند تا سوال بپرسم و از شما جواب بگیرم.

چرا همه انگلیسیها بارت را میشناسند ولی ما شاملو را نمی شناسیم؟

چرا با همه ادعایی که در عشق داریم همیشه عشق هایمان محکوم به شکست دلزدگی و ملال و روزمرگی است؟

چرا همیشه حس می کنیم نیاز به رهبر داریم؟

و در ادامه می خواستم یه داستان بذارم که بمونه برای فردا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:46  توسط معصومه مظفری  |