تبليغاتX
زنی تاریک
حالا که هر چه فکر می کنی روز نمی شود.حالا که دستانت به آسمان نمی رسد برای دلتنگ شدن کمی دیر است.داری می میری و خودت خبر نداری.

هوای رشت خوب است.مردمان اینجا آنقدر مهربان و صبور هستند که آلان فقط به شالی فکر می کنند و باران.به رویشی دوباره و خاک حاصلخیز.دارم کم کم شک می کنم به همه چیز.به شالی. به باران.به دستان تو.به خودم و به زندگی.دارم نفس می کشم در هوای سرزمینی که می گویند از من است ولی هیچ چیزش از من نیست.نه فرهنگش که نمی دانم از کجا سر در آورده و نه واژه های دور ازذهنش.اینجا ایران است. مهمتراینکه اینجا رشت است شهر شرجی و شالی و باران.و به خدا وقتی تو نیستی یعنی باید شک کنم به همه اینها.

خوب بگذزیم آمده بودم شعری بنویسم و بروم.

کسی پشت پنجره خوابیده است

واژه ها دنیایی اند

                بیگانه

                       با خوابهایش 

تمام حس یک مرده

وقتی برایش گریه می کنند

                         این است

 باران برای خیس کردن

                  اجازه نمی گیرد

و ابر...

تاریکی

         گم شدن واژگان مردی است

که سیگارش را روی لبهای تو خاموش می کند

"هی! به اتفاق های خوب فکر کن"

و دستان من که هنوز جوهری اند

با این همه

        اتفاقی از سرم نمی گذرد

پشت هیچ پنجره ای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط معصومه مظفری  |