هوای رشت خوب است.مردمان اینجا آنقدر مهربان و صبور هستند که آلان فقط به شالی فکر می کنند و باران.به رویشی دوباره و خاک حاصلخیز.دارم کم کم شک می کنم به همه چیز.به شالی. به باران.به دستان تو.به خودم و به زندگی.دارم نفس می کشم در هوای سرزمینی که می گویند از من است ولی هیچ چیزش از من نیست.نه فرهنگش که نمی دانم از کجا سر در آورده و نه واژه های دور ازذهنش.اینجا ایران است. مهمتراینکه اینجا رشت است شهر شرجی و شالی و باران.و به خدا وقتی تو نیستی یعنی باید شک کنم به همه اینها.
خوب بگذزیم آمده بودم شعری بنویسم و بروم.
کسی پشت پنجره خوابیده است
واژه ها دنیایی اند
بیگانه
با خوابهایش
تمام حس یک مرده
وقتی برایش گریه می کنند
این است
باران برای خیس کردن
اجازه نمی گیرد
و ابر...
تاریکی
گم شدن واژگان مردی است
که سیگارش را روی لبهای تو خاموش می کند
"هی! به اتفاق های خوب فکر کن"
و دستان من که هنوز جوهری اند
با این همه
اتفاقی از سرم نمی گذرد
پشت هیچ پنجره ای