تبليغاتX
زنی تاریک

از تخت می افتم پایین. انگار باز هم خواب بدی دیدم . انگار کسی از توی رویاهام بیرون می یاد و به موهای سیاهم دست می کشه و می گه این روزا بی ابر نمی مونه. ابرا همه جا رو پوشونده بودن. تو مه راه می رفت و نمی دیدمش. سیگار می کشید شاید. شایدم داشت آتیش روشن می کردتا دستاش رو گرم کنه. دستام رو می گیره و تو چشام زل می زنه. سفیدی چشاش زیادتر از حد معموله. درختای پرتقال میوه دادن، تو مه خودشون رو نشون می دن. سرم رو می چرخونم تا از سنگینی نگاش در امان باشم. یعنی هیچ جایی امن تر از آغوش تو هست؟ می شه بغلم کنی؟ سردمه. چرا همیشه تن سردم رو بغل می کنی؟ چرا وقتی داغم، چرا وقتی دارم تو تب می سوزم، بغلم نمی کنی؟

تب کرده بودم و هذیون می گفتم. مادر سینه هام درد می کنه. داری بزرگ می شی و دست می کشم روی سینه هام و حس می کنم دارن من رو از کودکی جدا می کنن. صندلی که زیر بارون دراز می کشه تموم کودکی هام رو با خودش می بره. من و برد تا سفید رود رو ببینم و ببینم که چطور ماهی ها شنا می کنن. سفید رود یاغی شده بود انگار می خواست سد رو بشکنه و جلو بره و من هم. تو چشاش زل می زنم و دستم رو از دستاش رها می کنم و می دوم. می دوم تا به آب برسم.

روی تخت دراز می کشم دیگه نمی بینمش. حتی دیگه دستاش رو حس نمی کنم. تو اتاق بغل داره پیانو می زنه. بوی سیگارش اتاق رو پر کرده. تلفن زنگ می زنه. "بله؟ " دارم به تمام این واژه ها شک می کنم. "دوستت دارم" ... "من هم"...

من هم چی؟ من هم چی؟ صدای ناله از تموم خواب هام می یاد. صدای چکمه سرباز ها. پوتین و باتوم. سرباز هایی که چشماشون رو پشت یه سپر شیشه ای پنهون کردن و جرئت نمی کنن تو چشات خیره شن  تا شاید عاشقت نشن.

می دوم. می دوی. می دویم. روی این سنگفرش ها. روی جدول ها و جوب ها. دیگه نه دنبال انقلاب هستم و نه آزادی. دارم دنبال آغوش تو می گردم و چشات که تو مه گمشون کردم.

نفس هام به شماره افتاده بود. اتاق پرشمع بود و حریر قرمز. بوی عود از جای جای خونه می اومد و با بوی سیگارت قاطی می شد و حس خوبی بهم می داد. چشام رو بستم و به صدای نفسات گوش کردم. اول آروم وکشیده و بعد تند و بی وقفه.

می بینی دارم روی تنت یادگاری می ذارم. این شعرها رو هرگز نمی تونی از روی تنت پاک کنی. و آنگاه بانوی پر غرور خویش را دیدم...

راستی بانو این خواب ها را برای کسی تعریف نکن. موهای سیاهم رو رها می کنم روی حریر قرمز اتاقش. بوی رنگ می پیچه تو اتاقم. باز این قرص های لعنتی رو کجا گذاشتم. انگار دارم...تلفن زنگ..."نه من؟ به من چه مشکلت رو با خودتون حل کنید؟"

 و چشماش تو 29 مهر اینی نبود که الان هست و چقدر دلم برای اون روز تنگ شده. صدای قطار و مسافرا تو ایستگاه و نگاه های منتظر و قدم زدن.

قدم می زنم تو نواب. پارک ایرانشهر. خانه هنرمندان. زنان زیبارو شاید تنها دلیل من برای ادامه زندگی هستن. این پیاده روها رو ادامه می دم. بوی خون و استفراغ می دن. بوی روده هایی رو می دن که ریخته شدن رو کف پیاده رو و شایدم آسفالت ها.

رنگ قرمز رو با آبی قاطی می کنم و می پاشم روی دیوار اتاق. حالا به تقویم ها هم اعتماد ندارم. روز اول هر سال من اینطور شروع می شه....اولین روز بعد چشمای تو. دومین روز بعد چشمای تو و ...

گیتارش رو می گیره دستش و می زنه. با صدای بمش برات می خونه. یه دیواره...یه دیواره...یه دیواره...قهوه می خوری؟

هر چقدر شکر توش بریزی باز اون تلخی ناب رو داره. می بینی. با پای برهنه تو برفا راه می ری. از خونه تا اتاق من. از دیواری که من رو از تو جدا می کنه. از صدایی که باعث می شه سرم رو برگردونم. برف می باره روی روسری مادر بزرگ و گل های قالی.

برف می باره روی صندلی کودکیم. روی تقویم هایی که بر عکس ورق می خورن. روی زندگی تکراری. دستام رو جمع می کنم و ها می کنم گرم نمی شه. می شه دستام رو بگیری تو دستات.

دست می کشه روی پنجره اتاق. اسمم رو هی صدا می کنه و کسی از اونطرف پنجره زل می زنه بهش، بر می گرده به سمت شومینه و می گه: چرا فراموشم نمی کنی؟

چرا نمی تونم فراموشش کنم. ساعت شنی تو اتاق خواب خیلی وقته که بر عکس نشده. از شروع تقویم سال تو. شمع ها رو فوت کرد و دراز کشید تو تخت و حریرهای قرمز و تو تاریکی دست کشید روی تنم و گفت:" اینطوری بهتره. مثل یه کشف می مونه. کشف تنت."

آروم دستش رو از بغل گوشام می غلتونه و می ذاره رو سینه هام و می گه: چقدر تند می زنه...تند تر بدو دارن می رسن و ناگهان صدایی از بغل گوشت می شنوی و یه نفر دراز می کشه تو پیاده رو با موهای خرمایی و رنگ قرمز پاشیده می شه رو آسفالت خیابون.

از تخت می افتم پایین. می یاد از تاریکی بیرون و دست می کشه روی موهای سیاهم...بانو این خواب ها رو برای کسی تعریف نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:25  توسط معصومه مظفری  | 

               

            یک پست سکوت

 

 

   "به پاس خون شهیدان راه آزادی

         در چند روز اخیر"

 

    " بگذار این وطن دوباره وطن شود"

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:58  توسط معصومه مظفری  | 

"همه چیز تو دنیا از یه چیز مرطوب و تلخ شروع می شه، باور نداری!امتحان کن" مریم در حالی که انگشتش رو از دهنش بیرون می آورد این رو گفت و به بدنش چرخشی داد و از تخت بلند شد. امیر گفت: "چرا همیشه سعی می کنی بهش یه جنبه ی فلسفی بدی".

-حداقلش اینه که با مال همه فرق می کنه"

امیر در حالی که سیگارش رو روشن می کرد گفت، گفت"هماغوشی،هماغوشی یه دیگه،کی با کی و چه موقع فرق نمی کنه"

مریم در حالی که به سینه های برجسته ش توی آینه دست می کشید گفت: "چرا، فرق می کنه، حداقلش اینه که من می دونم کار مسخره ایه، هی یه عمل رو با یه بدن تکرار کردن، تا کجا می تونیم ادامه بدیم، تاکی؟"

"تا هر وقت، تا جایی که لذت ببریم، تا جایی که بتونیم"

و خاکستر سیگارش رو تو جا سیگاری تکوند. بالشش رو تکیه داد به پشتی تخت و کمی صاف شد.

مریم ادامه داد: "نه ببین، ببین من می گم لذتی که امروز از تن من بری همون لذتی یه که اولین بار از تنم بردی؟"

"خوب نه فرق می کنه، هر کدوم کیفیت خودش رو داره، من هنوزم وقتی به تنت دست می کشم تموم موهای تنم سیخ می شه"

"بار اول همیشه عجیبه"(با حالتی خاص به سینه هایش دست کشید)

ببخشید می تونم یه امضا ازتون داشته باشم...بازیتون تو این نقش حرف نداشت.فنجان چای را کشید طرف خودش و شروع کرد به چرخوندنش لای انگشتاش...

"خوب آره، ولی بعدش علاقه س، دوست داشتنه"

"امیر، خودت رو گول می زنی یا من رو؟ تو از تن هر زن ِ دیگه ای هم لذت می بری. با شروع یه رابطه جدید این لذت مدام و تکرار می شه. این لذت منحصر بفرد نیست"

"این رابطه س که باعث می شه هماغوشی لذت بخش باشه یا نباشه"

"خوب همین جا،همین جا،چرا وقتی از هم ناراحت می شیم، به این تخت لعنتی که می رسیم همه چی عوض می شه و بعد تموم شدن من حالم از همه چی بهم می خوره.می شه شورتت رو بپوشی" و صورتش رو از روی تن امیر برگردوند و دوباره به آینه خیره شد.

تن لختش به سمت پایین تخت دراز می شود و دنبال چیزی می گردد.

"می خوای بگی از هماغوشی با من خسته ای؟"

"نه، منظورم این نیست"

"چرا تو دنبال کشف تن های تازه ای!"

"ببین یه جایی خوندم محدود شدن به یک تن خلاقیت آدم رو از بین می بره. خودمون رو محدود می کنیم در کشف یک تن برای یک عمر...نه تخیلی، نه بازسازی ای، نه چیزی دیگه ای!"

"خوب اونطوری که سنگ رو سنگ بند نمی شه."

"چرا ما همیشه با یک آدم یک عمل رو تکرار می کنیم؟"

"چون لذت می بریم"

"لعنتی تو از جلق زدن هم لذت می بری! نمی بری؟"

"فرق می کنه. تو همش می خوای بگی دیگه اون لذت نیست."

مریم به چین های صورتش دست کشید و انگشتهاش رو آهسته از روی سینش غلتوند و لای پاهاش گذاشت و آهسته زمزمه کرد: "ما هنوز نمی دونیم چی می خوایم؟ تو ارتباط ما چی مهمه؟ تن ، لمس تن، هماغوشی، یا نه خود رابطه، چرا وقتی رابطه ای هم نیست تن هست؟ مثل پدر و مادرامون که طی یک روز حتی یک کلمه با هم حرف نمی زنن ولی با هم می خوابن؟"

"برای ما فرق می کنه، مگه نه؟"

"خودت گفتی فرق نمی کنه." و در حالی که صورتش رو به سمت امیر می چرخوند نگاهی به تنش انداخت.

"ببین مریم، نمی دونم دنبال چی هستی، اگه ازم خسته شدی بگو" و در همین حال به باسن سفید و کوچیک و بالا تنه کشیده ای که پشت به اون تو آینه خودش رو نگاه می کرد خیره شد...

مریم دستش رو از لای پاهاش بیرون کشید و به طرف دهنش برد و گفت: "نمی فهمی چی می گم همه چیز تو دنیا از یه چیز تلخ و مرطوب شروع می شه" و از اتاق بیرون رفت...

امیر سیگارش رو تو جا سیگاری خاموش کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:48  توسط معصومه مظفری  | 

آب تا روی سرش بالا اومده بود.داشت خفه می شد.تموم ماجرا چون برق یه بار دیگه از جلوی چشاش گذشت.صدای کشیده شدن پاهاش رو زمین.شر شر ناودون و اون جر و بحث همیشگی.چمدونش رو برای بار هزارم بست تا بره و همش منتظر بود تا بدوه و جلوش رو بگیره.خیابون تو این ساعت باید از صدای بیهوده شهر خلاص می شد. ولی انگار نه انگار، تو این شهر هیچوقت شب نمی شه.مردم نمی رن تو خونه هاشون کپه مرگشون رو بذارن.آخه چی می خوان از این زندگی؟

-"ستار خان بیا بالا"

به زحمت خودش رو کشید تو ماشین و سرش رو تکیه داد به صندلی و به راننده گفت: " بریم"

-"یعنی دربست"

براش هیچ فرقی نمی کرد کجای این شهر لعنتی پیادش کنن.تو ستارخان یا نازی آباد یا تو جنگل های شمال.بوی نارون و کاج پیچید تو دماغم.چرا برام فرق می کنه.برام فرق می کنه که لب ساحل انزلی روی موج شکن ها نشسته باشم در حال کشیدن یه سیگار وینستون یا توی این شهر خراب شده منتظر ماشینی که...

-"دانشجویین"

:"شما رانندگیت رو بکن"

-"چه بد اخلاق!خانوم به این خوشگلی و این همه بد خلقی"

بوی بخاری هیزمی که پدر بزرگ روشن می کنه می پیچه تو اتاق.تب کرده بودی رفتم تا از کوه برات گل گاوزبون بیارم.می گن تب رو می بره.می گن گل گاوزبون کوهی یه چیز دیگه ست.

اینجا گیلان.لاهیجان.شیطان کوه.فکر می کنی با بقیه جاهای دنیا چه فرقی داره؟ جز اینکه تو بعضی قسمت هاش گل گاوزبون در می یاد.

بیادانشگاه قبول شدی یاللا شیرینی بده .شیرینی مال کسی یه که نمی دونه قبول می شه ولی من که مطمئن بودم.

هر روز با صدای بیدار شدن پدر بیدار می شی و تو تختت ادای این رو در می یاری که خوابی.رو نوک پاهاش می ره آشپزخونه و میز رو می چینه و یه تخم مرغ عسلی برای هر کدومتون درست می کنه.آروم می یاد تو اتاقاتون و بیدارتون می کنه.راستی از اون روزها چقدر می گذره. چقدر...حس می کنی دوباره بیاد و موهات رو شونه کنه و بعد از اولین هماغوشی گردنبند بندازه گردنت.

"آره پدرت تو رو بی حیا کرده، کاری کرده که برات هچی مهم نباشه".

"تو دانشگاه بلند بلند خندیدن ممنوعه،پوشیدن مانتوی کوتاه ممنوعه،پوشیدن مانتوی تنگ ممنوعه،خلاصه هر چیزی که باعث بشه یه ذره خوشگل تر بشی ممنوعه،دختر نجیب یعنی دختری که تا روز ازدواجش پشت لب هاش رو بند نندازه.صورتش رو آرایش نکنه.موهاش رو رنگ و های لایت نکنه.ابروهاش رو هم برنداره تا پسرا بدونن ازدواج نکرده و برن خواستگاریش." این رو سمیرا وقتی داشت ادای مسوول خوابگاه رو در می آورد می گفت...

سرش رو از روی صندلی برداشت و به بیرون پنجره خیره شد.داشت بارون می اومد.چه بارونی.نمی شد تا اون طرف خیابون رو دید…

"خانوم خلاصه نگفتین کجا می رین"

از خواب بیدار شدم ، انگار آب همه خونه رو برداشته بود.انگار کتابا و تخت و همه نوشته ها روی آب داشت می رفت.از اتاق بیرون اومد و نگاهی به همه جا انداخت.کسی نبود تا این وضع لا مصب رو تموم کنه.یکی بیاد و همه چی رو دوباره بسازه.یه نفر این رشته به هم بافته رو از نو ببافه.

-"لاک زدن تو دانشگاه ممنوعه"

:"ببخشید نفس کشیدن چی؟"

دوباره شروع کردی به حرفای گنده تر از دهنت زدن.دختر خوب دختری یه...آره خودم می دونم دختری یه که صداش در نیاد.دختری یه که بشینه منتظر شوهر و بعدش هم بره چند تا توله پس بندازه و تموم عمرش بزرگشون کنه تا سال به سال ، روز مادر براش یه روسری بخرن و از زحمتاش تشکر کنن...این رو سمیرا وقتی داشت ادای من رو در می آورد گفت...

 تند تند گل گاوزبون ها رو ریختم تو روسریم و دویدم سمت خونه.خونه شلوغ بود.همه اومده بودن.وقتی عمه من رو دید، بغلم کرد و گل گاوزبونها با روسری ولو شد وسط جمعیت.

هیچوقت دختر خوبی بنودم.انگار هم نمی شم.این شهر لعنتی کی می خواد آروم بگیره؟کی می خوان برن خونه هاشون؟....

نمی دونم.موهام رو های لایت کردم و رفتم سفر.فکر کنم چهارمحال بختیاری بود.اینجا دختراش اونقدر خوشگلن که نیازی به های لایت کردن موهاشون ندارن.

یاد کوهرنگ که می افتم اشک تو چشام جمع می شه.عشقبازی کنار رودخونه کوهرنگ خودش یه نوع سنت شکنی یه دیگه نه؟!

قطره های آب می ریخت روی سینه هام که تند تند بالا و پایین می رفت و روی رگ های گردن تو.مثل امروز صبح و هر روز صبح دیگه ای گه نمی دونیم از هم چی می خوایم ولی این بار فرق می کنه.انگار می خوایم یه جوری از دست هم خلاص شیم.انگار می خوایم به هم بگیم بسه دیگه.

دویدم تو جمعیت همه یه جوری نگام می کردن.گل گاوزبونها تو جمعیت ولو شده بود.دستام پر خون بود.ولی لبهات خوشرنگ شده بودن و خیالم راحت شد.انگار دیگه تب نداشتی .

-"برای اینکه دوستتون داشته باشم باید از کی اجازه بگیرم؟"

بلند بلند خندید"این یه جور خواستگاری یه"

-"خوب مگه اشکالی داره؟"

:"نه خیلی هم خوبه"

حالا یک بار هم بگو برای اینکه از پیشت برم و دیگه کنارت نباشم باید چی کار کنم؟چرا وقتی می خوامت نیازی به وکیل و قاضی و دادگاه نیست ولی وقتی نمی خوامت اول باید همه اینها رو ببینم.

فکر می کنی یه آدم چقدر می تونه یه نفر دیگه رو تحمل کنه.خوب منم آدمم.تنهایی های خودم رو می خوام.فکر خودم رو می خوام و دنیای خودم رو...این خواست زیادی نیست.شاید هم باید برگردم دوباره به همون دختر نجیبی که من نیستم.

چمدونش رو بست.بارون شدیدی می اومد.مثل اون بارونایی که تو رشت می باره.همون بارونی که رو سر جمعیت و گل گاوزبونا می ریخت.

-"بالاخره نگفتید کجا می رید خانوم"

سرش رو از پشتی صندلی برداشت تموم صورتش اشک بود.

همین جا پیاده می شم...

چمدان کوچکش که  سال ها همه خاطراتش رو توش جمع کرده بود تو دستش بود.دیگه بهش نیازی نداشت.سواراولین ماشینی شد که داد می زد رشت، لاهیجان...

انگار بعد سال ها هوس چیدن گل گاوزبون کرده بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:36  توسط معصومه مظفری  | 

سلام دوستان!

وبلاگ زنی تاریک تا پایان بهمن ماه به روز نخواهد شد...از این که مدتی از این محیط دور می شوم و نمی توانم شعرها و داستان ها و نوشته های زیبایتان را بخوانم از همین الان احساس دلتنگی می کنم ولی گاه...

به محض دوباره به روز شدن می آیم با دستی پر...

همیشه نویسا....همیشه بهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:23  توسط معصومه مظفری 

آب رو پاشید روی صورتم...دوباره شروع کردی.دارم می نویسم نمی بینی.چرا منم دارم فرش می شورم...نمی بینی.و هیچ وقت ندیدم که بخنده.ندیدم که بشینه و موهاش رو تو حوض شونه کنه و اخم نکنه.ندیدم که به جای بوستان سعدی غزلیات بخونه. من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم....و یه نگاه خریدارانه به نرگس انداخت.انگار داشت پیش خودش حساب می کرد حالا چقدر ارزش داره؟دیروز با امیر تو کوچه گرفته بودنشون و همه جا پیچیده بود که با هم ارتباط دارن. امیر تو دادگاه گفته بود که نرگس اغواش کرده...ای لعنت به این کلمه که راحت می تونه سرپوشی برای همه چی باشه.سرپوشی برای اینکه نگیم چقدر ضعیفیم...سطل رو پر آب کرد و پاشید روی گل های قالی و صدای زدن شونه روی دار قالی...تق.تق تق. دیگه حق نداری بری مدرسه.بری بیرون.منتظریم که بیان خواستگاریت بدیمت بری...

نگام می کنه.انگار دنبال یک جوابی برای سوالش می گرده و منم نمی تونم بهش چیزی بگم.کسی که تا حالا چهره خودش رو تو حوض وسط خونه ندیده چطور می تونه به اونطرف دیوار فکر کنه.

صدای ترمز ماشین.بیا بالا خانوم خوشگله.ماشین سیاه و کشیده که حتی اسمش رو نمی دونه.و خوشگله ای که فقط برای یک لحظه به درد می خوره.

خودکار رو قل داد روی میز و افتاد روی زمین...کاغذ های سفید رو پخش می کنه تو اتاق و شروع می کنه به جیغ کشیدن..می شینه و تو آینه به خودش نگاه می کنه.به چین های صورتش که توی این سن کم تو صورتش پیدا شدن...25 سالش بیشتر نیست ولی مادر دو تا بچه ست...پودر رو می ریزه روی قالی...طرحش؟ترنج... فکر می کنم...و پودر می زنه به صورتش وقتی می خواد بره بیرون...دست می کشم روی صورتش...از پشت این چین ها هم می تونم حس کنم چقدر قشنگه...از پشت این چشمای گریه دار...از پشت این چادری که بعد بیوه شدن سرش کرده...آره می تونم...دست می برم سمت دستاش...پس می کشه...و شروع می کنه به پارو کشیدن قالی.

درسات رو بخون به تو چه؟خوب نمی ذارن بره مدرسه.پدر و مادرشن.تو کارت به کار خودت باشه...دست فرهاد رو می گیرم و از جلوی خونشون رد می شم...فرهاد سرش رو می یاره نزدیک نفسای من و می گه هنوز نذاشتن بیاد مدرسه؟باور کن تمیز شده...از اولشم تمیزتر.ولی ول کن نیست...هی پارو..پارو...

موهای پام رو میزنم و یه دامن کوتاه می پوشم و می چرخم دور خودم...خوبه؟آره...خیلی ناز شدی...و حس می کنم سینه هام داره بزرگ می شه و درد داره.دردی که یه حس عجیب به من می ده...انگار که می خواد بگه دیگه نمی شه خیلی کارا رو بکنی...تاپ می پوشم و روی پاهای فرهاد می شینم...صورتم رو می بوسه و می گه می دونی خیلی...شروع می کنه به آب کشیدن قالی...

عمه می یاد و با پدر شروع می کنه به جر و بحث کردن...که دختر یه چیزایی باید داشته باشه...و پدرم بدون اینکه سرش رو از کتاب بلند کنه می گه :خودش بزرگ شده می تونه بد و خوبش رو تشخیص بده...اگه با هم ازدواج نکردن چی؟هیچی...زندگی همین تجربه هاست...

و نرگس وقتی عروس شد لباس بلند دکولته ای پوشیدم...سینه هام تازه یه کم بزرگ شده بود...فرهاد نشست روی صندلی اسپانولی و شروع کرد به زدن گیتار...یاد روزی می افتم که همین چند سال پیش عروس بازی می کردیم...زیاد عوض نشده...تو سالن می رقصم و می چرخم سمت پدر...لبخند می زنه و سرش رو تکون می ده...

وقتی خبر تصادف فرهاد رو آوردن داشتم کتاب شوخی رو می خوندم...گریه نکن.زندگی یه شوخی یه...خاک مرده سرده. تو بهشت زهرا بعد سال ها دیدمش...شاید 3 سال...یه بچه تو بغلش بود..مثل همون عروسکی که تا چند سال پیش باهاش بازی می کرد...از بینی بچه ش آب آویزونه و چشاش پر اشکه...بغلم می کنه . بوی تند تنش که آمیخته ای از بوی شیر مونده و خون بود می زنه تو دماغم...می زنه زیر گریه و هق هق می کنه...نمی دونم داره برای من گریه می کنه یا خودش...

می زنم پشتش و سعی می کنم آرومش کنم...از روی قبر بلندش می کنم...تو عکس داره می خنده و گیتارش رو گرفته تو دستش...تو اتاق عکس رو پدر از دیوار برداشته..تو برف داشتیم می خندیدیم...

دیگه ندیدمش...تو اتاق های تاریک و سرد این جایی که همش سفیده...جایی که موسیقی پخش نمی کنن.جایی که یاد می گیری سر به زیر باشی و آروم.حرف گوش کن شی...لی لی بازی؟حوصله ندارم...و یه نفر تو اتاق بغلی همش زخم دستش رو باز می کنه و توش دنبال یه چیزی می گرده و می گه این کرم ها دست از سرم برنمی دارن..می بینی زیر پوستم دارن راه می رن....

و زنی که می گن برای اینکه زن بودنش رو به خودش ثابت کنه مدام خودارضایی می کنه...و پدر دوباره وقتی از راه می رسه که دارم دیوونه می شم...سرم رو می کوبم به دیوار...این قرمز ها همیشه خون نیست...اینجا وقتی هستی که مرده باشی...

و قدم می زنم زیر چنارها...چند تاشون دارن موهاشون رو توحوض شونه می کنن و یکیشون داره موی اون یکی رو گیس می کنه...دست پدر رو می گیرم و از جلوی خونه نرگس رد می شم...سرش رو می یاره نزدکی لبهام و می گه بچه دوش هم به دنیا اومده...

تو فروشگاه لباس دیدمش...با یه بچه موبور تو بغلش...دست انداخت دور گردنم...و دوباره گریه کرد.سطل آب رو پاشید روی قالی...چقدر قشنگ شد...بلند شدم رفتم یک گوشه فرش رو گرفتم و باهاش شروع کردم به جمع کردن قالی...

دوباره شروع کردم به شیطنت کردن...راه می رفتم روی لبه جوب...از روی تراس خودم می رفتم تو اتاق داداش کوچیکه...و دوباره بلند بلند می خندیدم...

تا اینکه یه روز اومد دم در خونه...با پدر شروع کردن به حرف زدن و دوباره زد زیر گریه...هیچوقت ندیدم بخنده...ندیدم موهاش رو تو حوض شونه کنه....ندیدم دامن کوتاه بپوشه..اصلا نفهمیدم کی بزرگ شد؟

پدر رفت تا تو دادگاه داورش باشه...همه همسایه ها با پدر بحث کردن...ولی رفت...

دست می کشم روی چین های صورتش...تنش هنوز بوی خونابه و شیر مونده می ده...دست می ندازم دور گردنش و گریه می کنم...

قالی رو جمع می کنیم و روی پشت بوم پهن می کنیم...دستم رو می گیرم جلوی چشام و می زارم تا خورشید بتابه روی موهام...هنوز بوی تنش تو بینیمه بعد این همه سال....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:31  توسط معصومه مظفری  | 

 باور نمی کنم ندیده دوسش داشته باشم.یه تصویر بود توی ذهنم. یه صدا اونطرف گوشی که خیلی وقتا خسته به نظر می رسید. تموم ِ حسم خلاصه می شد توی این جمله " دست کشیدن روی اشیا در تاریکی "

یه حس ِ گنگ و مبهم. هم دوسش داشتم و هم می ترسیدم. از اولش می دونستم اگه زنگ بزنه همه چی تموم می شه. می دونستم که از اول قراره همه روزهای سخت گذشته تکرار بشه، شایدم سخت تر.

نشسته بودی کنار گوشی و انگار منتظر یه اتفاق عجیب بودی تو برنامه روزانت نوشتی "زنگ زدن به روژان" و این تازه شروع همه چی بود. دوباره تقلا کردنا،دوباره عشق ورزیدنا،عشقبازیا و همه چی...نمی دونم زنگ زد یا زنگ زدم.اصلا یادم نمی یاد.

بوی خوبی می داد تنش وقتی اولین بار دیدمش.انگشتای ظریف و زنونش روی کتاب و لحظه ای که با من دست داد.اگه صورتش رو نمی دیدم باورم نمی شد که خودش باشه.

یاد مهدیه می افتم که یه بار برای اینکه تو وان فقط دراز بکشم و از پشت بغلم کنه چقدر منت کشیدو چقدر قول داد که کاری به کارم نداشته باشه.آخه نمی شه کنترلش کرد وقتی سیگاری بار می زنه باید قیافش رو ببینی،انگار که داره دنیا رو عوض می کنه،سیگاری هایی که آماده می شه رو میذاره کنار گوشش و بحث می کنه.یادمه آخرین بار در مورد شایعه و تبلیغات و این جور چیزا حرف زده بود و دوست پسری که دیگه ازش خسته شده بود" یک سال بیشتره باهاشم،دیگه حوصلم رو سر می بره"

و یاد روزی می افتم که اومد پیشم تو 18 سالگی،هر دو مغرور بودیم و می خواستیم همه قوانین رو عوض کنیم.ازم خواست ببرمش پیش عمه که پرده ش رو برداره."متنفرم از این بکارت.می خوام خودم برش دارم،هر کی من رو می خواد اینطوری باید بخواد"و حرفای عمه نه به گوش من می رفت نه اون. یه هفته تموم خونریزی داشت و آخرین باری که دیدمش همه اینا رو یادآوری کرد و کلی با هم خندیدیم.به بلند بلند خندیدنامون تو خیابون کارگر لاهیجان که انگار اسمش رو عوض کردن و گذاشتن شهید رجایی.به دویدنامون کنار استخرو شیطنت های 18 سالگی.لذت بوسیدن لبای دوست پسرمون زیر آبشار لاهیجان جلوی چشای همه،دست انداختن دور کمرت وقتی مانتوی تنگ پوشیدی...

وسیگاری بار می زنی و وقتی بوش تو خونه می پیچه،می شنوی از آشپزخونه می گه:"راستی توی ِ احمق چی کار کردی؟"

-"نه آقای قاضی دیگه نمی تونیم با هم ادامه بدیم." و با چشمای هیزش که انگار وقتی جلوش واستادی تن لختت رو تصور می کنه می گه:"حالا مهریه و نفقه چی؟"

اول مهربونن،برگه رو می ذارن جلوت و ازت می خوان امضاش کنی.به چه قیمتی؟یه خونه.یه ماشین.به اندازه ی یک حقوق ماهیانه؟و بعد می زننت. "چی فکر کردی؟مثل یه قهرمان می میری؟ نه،یه جرم ناموسی می بندیم به ریشت و اون موقع همین مردمی که ازش دم می زنی اولین کسایی هستن که بهت سنگ می زنن.

"دوهفته پیش حکم سنگشار دو نفر رو تایید کردن"

-مگه هنوزم از این حکم ها می دن؟!

:کجای کاری؟!معلومه.اجراش هم می کنن.

کف دستات رو نگاه می کنی.پر از خطوط در هم و برهم.

"بیا فالت بگیرُم...عمرت کوتاهه روله..خیلی کوتاه.پیشونیت کوتاس.بخت باهات یار نیس"

"دوسش دارم آقای قاضی"

-پس چرا داری طلاقش می دی؟

"چون دوسش دارم"

عق می زنم.چرک و خون با هم بالا می یاد و کف دادگاه رو می پوشونه.چرا نمی تونه بگه تو تختی که 4 سال تموم با هم خوابیدیم با یکی دیگه خوابیده و نوازشش کرده و نفس های گرمش رو ریخته روی سینش...

و حالا برگشته و می گه هیشکی تو نمی شه.بذار همه چی رو از نو بسازیم.

درس حافظ – دکتر نیکویی

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

بوی گِرس توی اتاق،روی تخت.نفس عمیقی می کشی و می شینی روی همه کاغذهای سفید،خط خطی...روبروت تصویر زن لختی که سیب سرخ تو دستشه و تو که سایه نقره ای میزنی به پشت چشمات به این فکر می کنی که این احمقا نمی تونن گناهایی که کردن رو به گردن بگیرن.خیلی مردونه واستن جلوت و بگن"آره خیانت کردم،دیگه نمی کنم." و همه چی رو می ندازن گردنِ بوی سیب و عطر تن و نبودن ِتو.

پنجره رو وانکنی،بوش می ره تو کوچه،اونوقت می گن دو تا دختر تو این خونه چی کار می کنن؟

"نه حق ِ استخدام تو هیچ اداره ای رو ندارم."

"تا کی می خوای اینطوری زندگی کنی"

"کار ِ چاپ شده چی؟!"   "کار؟!چاپ؟!..."

راستی گوتنبرگ بود که دستگاه چاپ رو اختراع کرد."دیوونه خرخون!همه چی رو حفظ می کردی،همین شد که به هیچ جا نرسیدی"

"به قول بابام بچه ها اینقدر کتاب نخونین درس بخونین"

"هواش سرده"   "آره زمستونای سردی داره،ولی خیلی قشنگه چون آبجوی روسی می خوری و لباسای پشمی روسی می پوشی و می ری تو برفا و به مایاکوفکسکی و تارکوفسکی فکر می کنی.می دونی روسیه خود به خود نویسندت می کنه.شاعرت می کنه.نمی شه بری سن پترزبرگ و شعر ننویسی.حتی اگه اخوان هم باشی اینجا شعر می نویسی.شعر...

"چی کارست حالا؟!"   "شاعر"     "زن ِ شاعر نشو شاعر فقیره    غذای هر شبش نون و پنیره..."

"از فاطی چه خبر؟" با اون قد بلند و پوست سبزه و لبخندی که همیشه روی لباش بود وامی سته روبروم.

"هیچی فوق لیسانسش رو گرفت رفت انگلیس کلاس ِ رقص باله"

روی نوک انگشتاش بلند می شه تا بتونه توی اتاق خواب رو ببینه...ببینه اونی که توی تختش با عشقش خوابیده دوستشه یا نه.و بعد آهسته و روی نوک پا از خونه می ره بیرون و وقتی می یاد سفره رو می چینه و با هم شام می خورن...هر سه...

"روسیه خیلی قشنگه،اومدی که،یه بار دیگه برنامه بذار بیا"

و من به استالین فکر می کنم و زندان های مخوف و کار اجباری در سیبری.به تن لخت ِآدمازیربرف و یخ که تو فصل گرما با آب شدن برفها می یان بیرون و مثل روز اول زل می زنن به چشات.به پاهای تاول زده یِ پدروقتی تو سرمای زمستون می اومد خونه و تو با دستای کوچیکت گرمش می کردی.

تحصیلات پدر:لیسانس اقتصاد   شغل:کارگر   بچه که بودی همیشه پرسشنامه ها رو اینطور پر می کردی...بزرگتر که شدی فهمیدی چرا جاده ها به همونجایی می رسن که ازش شروع شدن...چرا هر کی قدم های بزرگتری داره زودتر به پایان راه می رسه.

سیگاری های آماده رو می ذاره تو پاکت سیگار و موهای پاش رو شروع می کنه به زدن.چرا اینقدر تنت کبودو زخمی یه؟ حالا خوبه که پوستت معلوم نمی کنه.

سرفه می کنم،می رم سمت دستشویی و تموم خونابه ها رو بالا می یارم.تازه ساکشن کردم،ولی دست بردار نیست.

تو کافه نشسته بود روبروم.سرش رو کرده بود تو کتاب و روبروش یه لیوان بزرگ آب پرتقال بود.در رو که باز کردم چشام افتاد تو چشاش.موهاش دو طرف صورتش ریخته بود و بویی که می داد عجیب آشنا بود.زل زد تو چشام و گفت:"سلام.بذار این چند صفحه رو بخونم."

"دورغی شاخدارتر از عشق وجود نداره!"

"اگه ما نتونیم هیچکس نمی تونه."

موهاش رو شونه می کنی و براش می بندی و فکر می کنی کاش بتونه دست بندازه تو تاریکی و بیرونت بیاره.و تو رختخواب که کنارش دراز می کشی  دست می کشه روی پوستِ تنت که داغ ِداغ شده،یه حسی زیر پوستت شروع می کنه به دویدن.حسی که مدتها بود نداشتی.

بوی سیگاری می پیچه دوباره."مهدیه تو دوباره روشن کردی.می میری ها"

"نمی دونی چه حالی می ده توی ِوان.تو رو خدا بیا.یه دقیقه خواهش می کنم"  و توی وان که دراز می کشی و از پشت بغلت می کنه.سینه های سفت و گرمت رو می گیره و می گه"ولش کن.به این چیزا فکر نکن،ما یه نسل ِ به ف ا ک رفته ایم..."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط معصومه مظفری  | 

 

 

داشت می رفت چتر برداره که گفت:"امروز بارون نمی یاد. هوا شناسی اعلام کرده" .

یه عمره کارش شده این. بشینه پای تلویزیون و ببینه بارون می یاد یا نه. کی قراره برف بیاد و کی قراره آفتاب باشه.حتی لحظه های عشقبازیش رو با هواشناسی تنظیم می کنه...

موهای خرماییش رو از جلوی چشاش کنار زد و گفت:"امروز دیر می یام".

"قرار داری؟"

-"برای مراسم تدفین می رم."

"کی مرده؟"

-"نمی دونم. فقط زنگ زدن و گفتن مرده"

بیا بشین کنار تخت و دستام رو بگیر تو دستات. بیرون داره برف می یاد. "نه، هوا خوبه"

"پس چرا دستات سرده؟".

"همیشه همینطورم"

"نه، یادم می یاد اولین بار که دستات رو گرفتم داغ بود. داغ ِداغ "

چشات رو دوختی تو چشام و گفتی : " حیف شد که چتر نیاوردی و داره بارن می یاد.حالا خیس می شیم "

قرار بود برای خونه نون بخری. از اتاق میای بیرون. دیگه حتی دستگیره ها هم ندیده می گیرنت.نرده ها و خیابان هم . یادت می یاد هر وقت تو اتاقت می خواستی ببوسیش یهو پدر از راه می رسید و در حالی که تسبیحش رو دونه دونه می شمرد می گفت ...اه لعنت به همه این حرفها که حتی خاطراتت رو گند می زنن...نمی تونی به لبهاش فکر کنی و یاد جنبیدن لبهای مادر وقت نفرین خودت نیفتی..." پدر و مادر شدن سخته. بعد می فهمی ما چی می کشیم " .اصلا می شد اینها نباشه. می شد این کوچه نباشه. یا اصلا می شد این خیابون نباشه تا تو نباشی. تا بارون نباشه. می شد از اول این خیابون این همه چاله نمی داشت. تا نمی افتادی توش و دستت رو نمی گرفت. می شد ترس از خیابون نداشته باشی . می شد سایه نقره ای به پشت چشات نزنی . می شد خیابون فردوسی مغازه آرایش نداشت . می شد مغازه آرایشی، رژ لب های اِوِن نداشت . می شد تو تاریکی نفسهای گرمش رو حس می کردی بدون اینکه به " گرگوآر سامسا " فکر کنی...اینکه می یاد تو اتاقت به در تکیه می ده و بهت نگاه می کنه که داری تند تند چیزایی رو تایپ می کنی و به این فکر می کنی این نگاه سنگین رو کی از روت برمی داره. می دونی منتظره تا روت رو برگردونی و با حرکت دست ازش بخوای روی پاهات بشینه و برای یک عشقبازی آماده بشه. عادی شده . همه چی بوسه های شبانه. بوسه های یواشکی پشت کاج های خونشون. وقتی نگاه می کنی که سینش رو می ذاره تو دهن پسرت به این فکر می کنی چه صحنه ای چندش آورتر از اینه که یه روزی با سینه هاش بازی می کردی.

و تو می نویسی: انسان.حالا که لج کردی با همه چی. با خیابون فردوسی. با کوچه های پر چاله چوله. با چتری که همیشه جا می ذاری. داری فکر می کنی به تن لختش زیر بارون. می تونی تصورش کنی.لحظه ای که با صداش برات " لورکا " می خوند و تو فقط حرکت لباش رو حس می کردی و فکر می کردی چه خوبه که از تو دوره و نمی تونه تو لحظه هایی قرار بگیره که برات عادی شدن. می خوای برات همیشه اینطور باشن . برای همین وقتی می گه دوست دارم می گی ممنونم. به لحظه ای فکر می کنی که روی سبزه ها دراز کشید و تموم تنش خیس بارون بود و سینه های فاصله دارش با تند تند نفس کشیدنش بالا می رفت و مانتوش به سینش چسبیده بود و اون رو از هر زمانی زیباتر می کرد.

می شینه هرغروب با مادرش و زنای همسایه در مورد آخرین کریستال های بازار حرف می زنه و به این فکر می کنی پس کی بود که با صدای خش دار برات " مایاکوفسکی " می خوند البته بعضی موقع اشتباه.

قراره برای خونه نون بخری و لباسهات رو بشوری و این ها تنها واقعیت های دنیان.

" مادر! این جاده ها به کجا می رسن؟"

-"به یه جای دور پسرم."

"این جای دور کجاست؟"

خواهش می کنم بغلم کن. خواهش می کنم دستای سردم رو بگیر. بیرون برف می یاد.

نه هوا خوبه. خوبِ خوب. روزی که از خونه زدی بیرون بارون می اومد. تموم لباسات خیس شده بود.

" می دونن اومدی اینجا؟"

"نه، نمی خوام هم بدونن"

"خوب اینطور که نمی شه"

"برای یه اشتباه چقدر باید تاوان بدم؟"

"بعضی اشتباها تاوانشون یه عمره. می دونی."

اینکه بدونی زیر یه چتر خشک بودن همه زندگی نیست. این که می تونه درک کنه لحظه هایی که می شینی و به چشماش خیره می شی نباید بپرسه چته؟

اینکه حالا تسبیحی می گیری دستت و دونه دونه اونها رو می شمری یعنی پدر شدی...

بهت گفتم که هوا خوبه چتر نیاز نیست."تو که باز داری فکر می کنی، نونوایی می بنده ، ها" و به این فکر می کنی که روزی که دستاش رو تو دستات جا گذاشت نه برف می اومد و نه بارون. اصلا این خیابون لعنتی هیچ وقت زیر بارون دراز نکشیده ، تا بارون باریده بوی خاک بلند شده تا بهت بگه اینها خاطره ای بیشتر نیست و صدای زنت رو می شنوی که می گه " تو چه پدر بی غیرتی هستی که برات مهم نیست چی به سر پسرت می یاد "و تو به صندلی هایی فکر می کنی که خاطره هاشون به بوی تن آدم ها آغشته است بدون این که خودشون بخوان.

گفت:"نمی خوام ببینمت ، هیچ وقت" . منم دیگه ندیدمش.فقط یه بار در حالی که بارون روی تنش ریخته بود و موهاش رو آشفته کرده بود و داشت لبخندی تحویلم می داد دیدمش و به تاب دادن پسرم ادامه دادم و الان که نشستم و دارم به بخار چای فکر می کنم می دونم این خیابون هرگز نمی تونه به بارون فکر کنه و این منم که باید برای زن وبچه ای که نمی دونم کجای خاطراتم به من وصل شدن نون بخرم.

دستاش رو گذاشت توی دستام. بوی تنش و بوی تنم. نذاشت تنش باشم و حالا این حس یه عمره که داره از نوک انگشتام بالا می یاد و هری می ریزه توی سینم. چرا روزی که باید چتر می بردم، بدون چتر رفتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:44  توسط معصومه مظفری  | 

به نقل از سایت فروغ شماره 134

چرخی زد و نشست روبروی صورتم . انگار سیاهی همه جا رو پوشونده بود . هوا سیاه . اتاق سیاه و چشاش سیاه . دستام بوی خون می ده . اصلا همش رنگ خون شده . دستای خونیم رو می کشم روی صورتم و صداش بلند می شه بقیشون هم با جیغ زدن اون شروع می کنن به جیغ کشیدن...بال های سیاهشون رو بهم می زنن ، مدام فریاد می کشن . چشاش رو از صورتم می بره سمت دستام .

کلاغ ها مدتی هست که توی سرم آواز می خونن . نه ! مگه کلاغ هم آواز می خونه . دارن هی جیغ می کشن .

داشت آواز می خوند . بنان بود . نون گرم رو گذاشت سر سفره . اول صبحی چه سر و صدایی راه انداخته . تو کوچه همه جمع شدن و یک صدا میگن : "سیموس! سیموس!". و هیچ جوابی نمی یاد . نشسته بودم تو اتاقم . بنان داشت آواز می خوند. بوی نون گرم پیچید توی اتاقم . و صدای یه عده رو شنیدم که میگفتند: "سیموس! سیموس!". چند سالی میشه که توی اتاقم و کنار پرده های سیاهی که آویزون کردم به دیوار دراز می کشم و خیره به سقف می شم . دست می کنم تو زخمای تنم و هرروز خون اونا رو بیرون میارم تا دلمه نبندن و هی عق می زنم و با بوی خون یکی می شه. بوی خون و استفراغ اتاق رو پر میکنه و کلاغا تو اتاق شروع به پرواز می کنن.

"آتشی ز کاروان به جا مانده" هی! صدای زنگوله میاد و یاد روزی می افتم که گرگ به گله زد و سگ گله رو تیکه پاره کرد . با خودم فکر می کنم مگه گوش سگ گله رو نبریده بودم  و هیچ چی یادم نمی یاد.

می شینم تو اتاق . پرده های سیاهی که آویزون کردم و این طنابی که بستم به سقف تا شاید یه روز خودم رو ازش آویزون کنم  تنها چیزایی یه که می بینم . دوباره دست می کنم تو حفره های تنم . حفره هایی که هر روز انگار جفت گیری می کنن و زیاد می شن . بوی گند ازشون میزنه بیرون و یه عده هی صدا می زنن "سیموس! سیموس!".

به فکر نجات چی هستی؟ خیلی وقته حالم از هر چی فانتزی به هم میخوره.

اتاقم بوی تن زنی رو میده که انگار چند بار اینجا زایمان کرده . به فکر بچه هایی می افتم که می تونستم داشته باشم و توی همین اتاق اونا رو سقط کردم . تو همین اتاق ، روی همین تخت. عق می زنم . بالا میارم . یاد روزی می افتم که لبهامو دوختن به هم . از بالا به پایین . می تونی تصویرش رو توی ذهنت بسازی؟ حتی برای یه لحظه.

 عق می زنم. عق می زنم و همه حفره های تنم رو بالا می یارم. همه بچه هایی که از تخت می افتن پایین و سرهاشون بوی گند میده و یکی از اونها در حالی که بند نافش رو از لای استفراغ ها و خونهای کف اتاق بیرون می کشه می دوه و دور می شه. بوی گند تموم اتاق رو پر کرده. " حداقل آشغالا رو بذار دم در تا ببرن" و دوباره صدای مردم رو می شنوی :"سیموس! سیموس!" دست می کنم لای زخم روی بازوم. خون می زنه بیرون. همه جا رو می پوشونه. از بالا تا پایین این لباس سفیدی که تنمه...

به سیگارای نکشیده ای که هی دود می شه و دود می شه فکر می کنم. به استخونهایی که از لای این زخمها میان بیرون و با نوک انگشتات می تونی حسشون کنی فکر می کنم. دارم تموم می شم لای همه این حرفهای مزخرفی که می زنی.

"هی! فکر می کنی تموم مردایی که به تنم دست کشیدن عاشقم بودن؟ " دارم فکر می کنم تموم مردایی که پیشم خوابیدن فقط به تن شهوتیم فکر کردن و لحظه ای که به اوج رسیدن و من بچه هایی رو که از تخت می افتن پایین می بینم...

بوی نون تازه می پیچه تو اتاق . چند ساله که بوی نون تازه توی این اتاق نیومده . شاید سیموس اومده و نون گرم رو گذاشته روی میز که مردم دارن اینطور جیغ می کشن.

 این پرده های سیاه رو نمی کشم کنار. طناب رو هم از سقف باز نمی کنم. کلاغها دوباره دارن جیغ می کشن و من سیگار رو توی جای سیگاری خاموش می کنم بی اینکه بهش پک زده باشم ، بی اینکه بدونم کی تموم شده . و بی اینکه هیچ اتفاق تازه ای بیفته .

می شینم و زل می زنم به سقف و دست می کنم لای زخمای تنم . بوی خون می شینه روی انگشتام و کلاغها دوباره جیغ می کشن . خیلی وقته کلاغا تو سرم قارقار می کنن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط معصومه مظفری  | 

در تاریکی ایستاده ام و به دریچه نوری که روبرویم دالانی ساخته نگاه می کنم که صدایی از پشت سرم می گوید: "فکر می کنی که ما در آرزوی نور هستم یا آنها در آرزوی تاریکی؟" برمی گردم و به چشم های براقش که وحشی و هر جایی است زل می زنم و می گویم: "چه فرق می کند، همه ما اسیر توهم هستیم و فکر می کنیم حقیقت محض است." راهم را در تاریکی ادامه می دهم.


صندلی را از پشت میز مطالعه بر می دارم و می گذارم کنار پنجره. بیرون پشت پنجره روی تاریکی برف می بارد. روی برگ های زرد و نارنجی و قرمز. روی فنجان چایی که روی میز، روی ایوان جامانده است. بی آن که بخاری از آن بلند شود. سیگاری روشن می کنم و دست هایم فرصت این را پیدا می کنند که مرا بغل کنند. سرد شده ام ... ولی این چیزی نیست که دیگران می گویند ... سخت شده ای ...


چشم هایم را می بندم. روی سنگفرش پیاده رو، برگریزان پاییزی. تصویری که همیشه از کودکی تا جوانی به یاد داشته ام. صدای خش خش برگ ها خوب یادم است. مردی با چتری که روی سرش گرفته بود از کنارم گذشت. مثل مردی که فروغ در شعرش از او یاد می کند. "مردی از کنار درختان خیس می گذرد". پیش خودم فکر می کنم هوا که بارانی نیست. چرا چتر؟! که صدای کشیده شدن ترمز روی آسفالت خیابان افکارم را به هم می ریزد... همه چیز را ... شعری که به آن فکر می کردم و موهای خرمایی زنی که روی آسفالت دراز کشیده بود.


یادم نمی آید آخرین بار چه وقت روی پرده خانه برف نشست و پرنده ها از حیاط خانه مان رفتند. فقط یک روز دیدم رفتند به سمتی که آسمان رو به تاریکی می رفت.


کوچه ما خانه های آجری زیادی داشت ولی امروز جای همه شان را ساختمان های شیشه ای و گرانیتی گرفته اند. دیگر نمی توانی بایستی و آجرهایشان را بشماری. فقط یکی. فقط یکی در کوچه ما هست.


به خانه آجری نگاه می کم که کسی از پشت سرم می گوید:" اینجا کسی زندگی نمی کنه. خیلی وقته رفتن." و من بدون جواب از کنارش رد می شوم.
-"باهاشون اشنا بودین؟"
:"با آدم هاش نه"
-"پس با کی؟"
:"با خود خونه"
لبخندی زد و در جواب لبخندش گفتم:"خانه های آجری برای هم سن و سال های من آشنایان قدیمی هستند، نه آدم ها."
از حرکت دستش فهمیدم که به عقلم شک دارد.


اتاقم بوی نم و سیگار می دهد. مدت زیادی است که از عطر زن خبری نیست. نمی دانم چند ماه شاید هم چند سال. شاید هم قرن ها... به من که هر روز زندگی ام سال می گذرد... با کتاب هایی که بوی کهنگی می دهد و سقفی که هنگام باران چکه می کند.


می گوید خیلی وقت است در کوچه قدم نزده ام. آخرین بار یادم نیست. فکر می کنم دست هایم را در پیاده رو جا گذاشته ام...


مرد چترش را گرفت بالای سرم و گفت: " در این هوای بارانی بی چتر؟" و صدای ترمز ماشین و موهای خرمایی زنی که خیس...


این آسمون حالی به حالیه. هر وقت می خواد می باره، هر وقت هم می خواد ... اصلا اوضاع جهان... ما را به اوضاع جهان چه کار؟! سالهای زیادی است که در نادانستگی هایم دنبال چیزی هستم...


برای گرفتن دستات و لمس دوباره تنت و بوسیدن لبهات نیازی به چراغ ندارم. نیازی ندارم که لامپ رو روشن کنم تا پیدات کنم. کافیه چشمام رو ببندم و تو تاریکی به صدای نفسات گوش کنم... همین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:56  توسط معصومه مظفری  |